ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
اگر بودی
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

من اینجا نشسته ام ، با لاله گوشم بازی می کنم . می دانی پوست گردنم حساسیت زده است ، خشک می شود ، می سوزد  ، فکر می کنم از آفتاب است . مگر از سرزمین آفتاب نیامده بودم ؟ می دانم اگر بودی بی هیچ حرفی بتامتازون را دستم می دادی.

شام که نمی شود گفت ، میوه ها را خرد کردم درون ظرف با کمی آبمیوه و عسل ، سق زدن ندارد اما با اشتها هم نمی شود خورد . هنوز موزیک ایرانی را به دلنگ و دلونگ خارجی ترجیح می دهم . اگر بودی می دانم می گفتی اوه هنوز خیلی زود است تا فراموش کنی.

دیشب گفت ما در شرق چیزهایی داریم که این غربیها ندارند. باید در این جامعه زندگی کنی ، در فرهنگ حل بشوی تا بفهمی چه می گویم . من به آن چیزها فکر می کنم ، هنوز که هنوز تصویرهای تو در تو ، فریادها ، خونها از ذهنم پاک نشده است. می دانم اگر بودی خاطرات را کنار می زدی ، تصاویر را به تاراج باد می سپردی و می پرسیدی همه ی اینها را به انگلیسی گفت ؟

 


 
اوه شیت
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

پایش را بیشتر روی گاز فشار داد ، برای ماشین های پیش رویش بوق زد اول مقطع ، دیرش که شد یا احساس کرد دیرش شده است دستش را روی بوق نگه داشت. پیچ اول را رد کرد ، عرق کرده بود، نمی توانست دست بکشد به صورتش اما حس می کرد عرق کرده است ، پیچ دوم را نتوانست رد کند ، از روی پل مرتفع پرت شد پایین، او و ماشین .

با سرفه از خواب بیدار شد، سرفه که نه یک حالت خفگی که انگار مزمن شده باشد ، که انگار دلش بخواهد آرام آرام بکشد. سریع نشست و به دیوار سرد روبه رویش خیره شد. مغزش پر بود از تصاویر بدون زمان و مکان ، صورت های بدون جزئیات ، خنده های بدون پایان . دستش را پس گردنش کشید ، عرق کرده بود. از روی پل پرت شده بود پایین و عرق کرده بود . کماکان به دیوار سرد روبه رویش زل زد . از روی پل پرت شده بود، خودش تنها ، مثل همیشه در عجله و با اضطراب و پرت شده بود پایین و باز پرت شده بود پایین و تمامی نداشت. همانند مرگی که هی آمد و هی می رفت و تمام نمی کرد آن کار لعنتی را ، همانی را که برایش آمده بود. دوباره خوابش را مرور کرد، قبل از پرت شدن از روی پل کلمه ای هم گفته بود ؟ کمی فکر کرد . چیزی گفته بود؟ اوه شیت تنها چیزی بود که پیش از پرت شدن یادش می آمد. اوه شیت. به ساعت موبایلش نگاه کرد . هشت صبح بود . به پنجره نگاه کرد، هوا تاریک بود. چند نفس عمیق کشید . " آرام باش ، اینجا پلی نیست که از رویش پرت شوی " . نفس عمیق کشید . نفس عمیق کشید. باز سرفه و آن حالت خفگی گلویش را پر کرد . " آرام ..... باش " اشک از گونه اش جاری شد. آن طرف پنجره تنهایی کوله بارش را زمین گذاشت.


 
بدون عنوان
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن سیگارش را که خاموش کرد تازه فهمید چه بلایی سرش آمده است. اسبی از پشت پنجره دوید ، زن به کنار پنجره رفت تا شاید اسب را ببیند، حتی ردپایی هم ندید .سیگار دوم را روشن کرد و روی کاناپه ولو شد، زیر سیگاری را با دست جست ، خبری نبود، دستی هم دیگر نبود که جایگاه خاکستر سیگارش شود، دست بریده شده بود، دست زن خون آلود، سطح خون آلود کاناپه را جستجو می کرد . صدای دویدن اسب از دوردستها می آمد، زن می دانست که باد است، می دانست که الکل است، می دانست که سیگار است، زن می دانست باید چیزی باشد تا او فکر کند ، تا بتواند فکر کند، تا بنویسد ، می دانست باید حادثه ای ، شاید اتفاقی بیافریند تا بتواند از آن بنویسد وگرنه صفحه سفید همان طور لجباز و بی پروا به چشمانش زل می زد و او را به ریشخند می گیرد. زن به انگشتان خونین اش نگاه کرد، اسب پشت پنجره بود و داشت داخل را نگاه می کرد، زن می دانست طبقه سوم است ولی اسب را هم می دید، خاکستر سیگارش را روی پارچه نرم قرمز رنگ مبل تکاند و به چشمان اسب خیره شد . اسب بوی خون می داد، هوا بوی خون می داد، دستان زن بوی خون می داد. زن می دانست که اشتباه بزرگ یکبار اتفاق می افتد و اشتباه بزرگ او این بود که خواسته بود با زن فیلم ببیند.


 
مارپیچ حافظه
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

آدم ها دوست ندارند یکی مدام دور و برشان باشد که همه چیز را دقیق به یاد آورد . آدم ها خیلی وقت ها دوست ندارند کسی با یک حافظه ی عجیب تمام حرفهای آنها را از دل گذر زمان بیرون بکشد و در مواقع حساس صاف توی صورتشان پرتاب کند . آدم ها دوست دارند هرازگاهی فراموش شوند و هیچ اثری از کارها و گفته های آنها باقی نماند . آدم ها موجودات عجیبی هستند .

بیستم مهر ماه بود . می گویم بیستم مهر ماه چون دقیقا روز تولد واقعی من بود نه آن تاریخ الکی مسخره که توی شناسنامه ام با یک جوهر پررنگ و سمج به اصرار پدر و مادرم نوشته شده است و بعدها از شانس من دقیقا در همان روز که به طرز عجیبی در شناسنامه ی من جا خوش کرده بود نمی دانم یک سری آدم خدانشناس زدند و دو تا برج به چه هیبت را به تلی از سیمان و بتون و میل گرد تبدیل کردند و حالا هر کجا می خواهم آن تاریخ لعنتی را به لاتین بنویسم بر بخت بد خودم لعنت می فرستم .  بله بیستم مهر ماه بود . یکی از همان روزهایی که با حس خوبی از خواب بیدار شدم و در اثر خودشیفتگی مفرط از خدا به خاطر آفرینش خودم تشکر کردم و بعد روزم را با نان سنگک داغ و پنیر تبریزی اعلا و چای در استکان کمر باریک لب طلایی شروع کردم و بعد عین شاهزاده ها به ناچار از قلمروی آرام خودم به درون اجتماع وحشی پرتاب شدم . دقیقا یادم است . ترافیک بود . عجب ترافیکی . توی یک تاکسی درب و داغان کنار پنجره ی سمت چپ دقیقا پشت سر راننده ی پیر نشسته بودم و آن قدر ترافیک بود که سه بار تمام خال های پشت سر آقای راننده را از گوش چپ تا انحنای گردن و بعد گوش راست شمردم و در همان حال و احوال بود که یک خانمی که صدایش شبیه صدای فیل بود مرتبا از توی رادیو نعره می کشید و یک خانم دیگر با صدایی شبیه صدای آن آقایی که بیست سال پیش در رادیو می گفت صدایی که می شنوید صدای آژیر خطر و بدن آدم را به رعشه می انداخت مرتبا می گفت چمران از شمال تا پل پارک وی ، صدر از خروجی مدرس تا ناکجا آباد اتوبان همت از پل شهرک قدس تا خیابان گاندی  همه و همه بسته است و رانندگان محترم یک راهی برای خودشان کشف کنند تا بتوانند به مقصد برسند و آن وقت یک آقایی که به نظرم قیافه اش از سرخی و خوشحالی احتمالا شبیه هلو بود هی فریاد می زد بله کمربند ایمنی خیلی خوب چیزیست و رانندگان محترم با آرامش رانندگی کنند. همان موقع بود یعنی دقیقا راس ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه که ساعتم را نگاه کردم و فهمیدم کارتم قرمز خواهد خورد که یک آقایی که کت چهارخانه ی دودی رنگ با شلوار مشکی پوشیده بود صفحه ی روزنامه ی صبحش را ورق زد و بوی گند روزنامه در محیط تاکسی چنان پیچید که حالم بهم خورد و دلم می خواست زودتر به مقصد برسم . و دقیقا دو دقیقه بعد بود که احساس کرد کت آن آقا را جایی حتما دیده ام و به یاد آوردم در خانه ی خاله اشرف روی میز در صفحه ی بیست و سه کاتالوگ کارهای تابستانی لباس های مردانه مارک فلان که از آوردن نام مارکش خودداری می کنم تا به من خرده نگیرید که تبلیغ می کنم چون می دانم شما خوانندگان باهوش و تیزبینی هستید آن کت را تن یک آقایی با قیافه ای فوق العاده جذاب دیده بودم و با خودم دقیقا در همان موقع که در روز یکم شهریور ماه ، سالروز تولد ابن سینا و دست برقضا شوهر خاله ام بود با خودم گفتم عجب کت زیبایی و از خسرو شوهر خاله اشرفم که دقیقا در همان روز هفتاد سالگی را رد می کرد پرسیدم به نظرتان این چند؟ و او در حالیکه برای صدمین بار داشت کتاب صد سال تنهایی مارکز را می خواند و انتهای سبیل خاکستریش را زیر دندان هایش ریش ریش می کرد شانه ای بالا انداخت که یعنی من نمی دانم .  همان روز بود که من کم کم شبیه ترافیک شدم و ترافیک به طرز عجیبی شبیه من شد و دست آخر شدیم مثل دوقلوهایی که حتی دیگر تشخیص مان از هم سخت شده بود و وقتی آن آقا با آن کت چهارخانه ی دودی با آن روزنامه ی صبح بدبویش پیاده شد نگاهی به من کرد که حدس زدم احتمالا من را با ترافیک اشتباه گرفته است و مجبور شدم توی دلم برایش توضیح بدهم که هم نشینی دو ساعته ی هر روز من با ترافیک ، من را به این روز انداخته است و البته مطمئنم که آن آقا حرف من را نشنید چون یک اسکناس مچاله ی پانصد تومانی را با بی خیالی تمام تحویل راننده ی تاکسی داد که من خیلی جا خوردم چون به نظرم بعید می آمد یک آقایی به آن شیکی اسکناسی به آن کهنگی به دست راننده بدهد و در همان حال بود که چشمم به شماره اسکناس پانصد تومانی افتاد و ناخودآگاه ارقام 223235 . 13/20 گوشه ی بالای راست اسکناس در حافظه ام ضبط شد و البته آن اعداد در ذهنم باقی ماندند تا دقیقا سه ماه و چهار روز از همان تاریخ یعنی بیستم مهرماه گذشته بود که همان پانصد تومانی مچاله به دست من رسید و به طرز عجیبی بوی گند روزنامه می داد . بله دقیقا بیستم مهرماه بود که من هرچه به صفحه ی موبایلم زل زدم تا ببینم کسی به من تبریکی می گوید یا نه دیدم هیچ خبری نیست و دقیقا بعد از پنج ساعت از قرمز خوردن کارتم که می شد ساعت یک بعد از ظهر از درک این حقیقت که من تنها هستم بسیار رنج بردم و برای کاستن دردهای خودم که ناشی از تنهایی و طرد شدن توسط دوستانی بود که من زمانی با آنها دوست بودم و بعد تنها به خاطر اینکه همه چیز را با تمام جزئیاتش به خوبی به یاد می آورم و از یادآوری این جزئیات لذت می برم مرا ترک کردند ، خودم را در رستورانی در خیابان مهناز به استیک با سس قارچ دعوت کردم و البته بماند که کلی منتظر تاکسی ایستادم و دقیقا سی و سه بار گفتم مهناز ، مهناز که دست آخر بدون شک شبیه مهناز نامی شده بودم که تاکسی برایم نگه داشت و من جلو کنار دست راننده نشستم و چهار دور تعداد گلبرگ های گل های خشکی که روی سردنده ای زرد رنگ ماشین بود را تا خیابان مهناز شمردم . همان روز بود که تکه های استیک آبدار را با سس قارچ مخلوط می کردم و با آرامش تکه تکه اش را مزه مزه می کردم و می دانستم آن آقای پیری که سفارش من را از من گرفته بود با تعجب به من که تنها با آرامش مشغول بلعیدن استیکم هستم نگاه می کرد و حدس می زنم با خودش می گفت بدون شک این پول ندارد و من هم مستقیما به کفش های ارزان قیمت او زل زده بودم که می دانستم نمونه ی آن کفش ها را در گوشه ی سمت چپ ویترینی در مغازه ای واقع در یکذره مانده به میدان مخبرالدوله که اسمش را به همان دلایلی که در بالا ذکر کرده ام نمی آورم دیده بودم و در همان حال که استیک را با آرامش می جویدم با خودم فکر کردم که آن روز که آن کفش مسخره را در ویترین آن مغازه دیدم رفته بودم برای سفره ی عقد همکارم از کوچه ی مهران گل دست ساز سفید تحویل بگیرم و سیصد و سه شاخه ی گل سفید دست ساز کوچک را به قیمت بیست و سه هزار تومان تحویل گرفتم و همان روز بود که دقیقا تمام پله های پل های عابر پیاده ی اطراف میدان را محض تمرین دادن به مغز خسته ام شمرده بودم و حتی برای استراحت چند لحظه بالای پل هم ایستاده بودم و به ترافیک نگاه کرده بودم و حتی خوب یادم است که دقیقا وسط میدان پلیس زحمتکشی بود که آنقدر در سوت خودش می دمید که رنگش به کبودی می زد و آن سوت ناگهان مرا یاد زنگ ورزش دوران دبستانم انداخت که خانم طلایی معلم کلاس ورزشم تنها معلمی بود که دوستش داشتم و من همیشه مجبور بودم دراز و نشست بزنم آن هم نه یکی نه دو تا بلکه دقیقا صد تا و راستش را بخواهید تا به آن روز یعنی همان بیستم مهر ماه که بیست و پنج سالم تمام شد و در عمق تنهایی در همان رستوران تولدم را با استیکی با سس قارچ و زیر نگاه های آن پیرمرد جشن گرفته بودم چنین رکوردی را ثبت نکرده بودم . و هنگام اتمام استیک و پرداخت پول آن خوشحالی چشمان پیرمرد را دیدم و تمام طول راه را قدم زنان به سمت محل کارم بازگشتم و خیلی فکر کردم که چرا اطرافیانم حتی دیگر حوصله صحبت کردن با من را ندارند. شما هم گویا خمیازه می کشید . می دانم کمی خسته شده اید . این خمیازه ی شما مرا به شدت یاد خمیازه های مکرر رئیسم انداخت در دو سال پیش هنگامی که می خواست حکم افزایش حقوق من را امضا کند و هی لب و لوچه اش را کج و راست می کرد و کله ی کچلش را می خاراند که همان کله ی طاسش مرا به یاد همسایه خانه ی مادربزرگم انداخت که .... .  


 
تناقض لای ورق پاره ها وول می خورد !
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

برای ب.ف

برگه ها را جلویش چید و نگاه کرد . روی هم می شدند بیست و سه صفحه ، بیست و سه صفحه متن تخصصی مدیریت که باید ترجمه می کرد .فوری کنار برگه ی سفید جلوی دستش بیست و سه را در پنج هزار ضرب کرد و از دیدن عدد حاصل لبخندی برلبش نشست نگاهی به ساعت انداخت . شش صبح بود . نه میل به صبحانه داشت و نه چایی . سیگاری روشن کرد ، دیکشنری را جلوی دستش گذاشت و شروع کرد . سه ماه بود که اخراج شده بود و هنوز کاری گیر نیاورده بود . زده بود در گوشش چون به مادرش فحش داده بود ، به مادرش فحش داده بود چون بهش گفته بود که این طرز گزارش نویسی از نظر او درست نیست و باید تغییری در این روند صورت پذیرد ، وقتی این را گفته بود چشمانش گرد شده بود و نگاهی بهش انداخته بود و با تحکم گفته بود به کار من ایراد می گیری و آن وقت بود که به مادرش فحش داده بود و دیگر هیچ چیز را نفهمیده بود جز صدای شرق محکم و کف دست راستش که حسابی خواب می رفت . بغض کرده بود ، می خواست گریه کند ولی جلوی خودش را گرفته بود ، فقط زده بود بیرون و تا توانسته بود هق هق گریه کرده بود و سیگار کشیده بود . یک روز بعد اخراج شده بود و یک هفته بعد دوستش طی تماسی پرسیده بود تو که اینقدر آرام بودی چی شد یکدفعه و باز بغض کرده بود و نگفته بود به مادرش فحش داده بود چون تنها بودند . یک هفته از آن یک هفته هم گذشت . کم کم به روزنامه ها نگاهی انداخت بلکه کاری پیدا کند ، سه هفته از آن یک هفته گذشت و کاری که مورد علاقه یا مربوط به تخصصش باشد را پیدا نکرده بود و بالاخره یک ماه از آخرین سه هفته شد که تصمیم گرفت خودش در روزنامه آگهی بدهد ، جایی خوانده بود آماده برای همه کار ولی ننوشت آماده برای همه کار ، فقط نوشت جویای کار و کمی توضیح داده بود که چنین است و چنان . دو هفته ی دیگر از آن یک ماهی که با سه هفته ی پیش از آن سنجیده شده بود نیز گذشت و کم و بیش تلفنش زنگ می خورد ، کارگر ساده ، پیتزا زن ، وسط دوز ، خیاط ! خنده اش می گرفت . اوایل می گفت نه من قبلا مدیر بودم و در ضمن علاقه ای به این کارها ندارم  نه که بلد نباشم ، کم کم خسته شد و گفت علاقه ای ندارم نه که بلد نباشم و هفته دوم از آن یک ماه که بعد از سه هفته بود گفت بلد نیستم . یک هفته ی تمام در خانه نشست و به خودش فکر کرد ، چه کاری می توانست بکند البته به جز مدیریت و جیغ زدن و فریاد کشیدن که بلد نبود و اصلا رویش هم حساب نمی کرد . شاید ترجمه . همین شد که دوباره آگهی داد مترجم متون تخصصی و همین شد که شروع شد ، برگی پنج هزار تومان متون تخصصی مدیریت و مشتری پیدا کرد ، سرش کم کم شلوغ شد . سه ماه از آن روزی که در گوش مدیرعاملش زد گذشت . نگاهی به بیست و سه صفحه می اندازد . عنوان مطلب این است " مدیریت رفع تعارض یا چگونه تفاوت عقاید را مدیریت کنیم"  ، خنده اش گرفت.

 

 

پی نوشت :

- عنوانش را شما انتخاب کنید . به بهترین عنوان جایزه می دهم . جدی !