ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
باید بنویسم !
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

برای م.ج.پ

زن نگاهی از سر درماندگی به کوه ظرف های تلنبار شده در سینک انداخت ، احساس خستگی می کرد ، احساس سردرگمی ، سیگاری برای خودش روشن کرد و پشت به آشپزخانه پشت میز ناهارخوری نشست و زیرسیگاری را بغل دستش قرار داد و کاغذ سفید و خودکار گران قیمت اهدایی پدر را دستش گرفت . " من باید بنویسم  ، باید بنویسم " پکی به سیگارش زد ، بر و بر به صفحه ی سفید که پتیاره وار لم داده بود نگاه کرد ، احساس کرد دلش چایی می خواهد بلند شد و به سمت گاز رفت و دوباره چشمش به ظرف های کثیف افتاد ، وسوسه شد یک آن دستکش را دستش کند و به جان تمام باکتریها و باسیل های تنبل روی ظرفها بیفتد " نه ! من باید بنویسم ، باید بنویسم " زیر کتری را روشن کرد و دوباره سر جایش برگشت ، صدای خنده ی باکتریها و باسیل ها را می شنید ، گوشهایش را با دست هایش گرفت و چشمانش را بست " باید بنویسم ، باید ! " وقتی سر و صداها خوابید دوباره خودکار را به دست گرفت و شروع کرد " روزی ، روزگاری ، " خط زد ، " زن از خواب با سردرد بلند شد ، " خط زد " مرد با آرامش تمام سیگاری روشن کرد ، " خط زد ، " نمی دانم از کجا شروع کنم ، " خط زد " مرد به زن نگاهی انداخت " خط ، " آسمان ابری بود " خط " هوا سرد بود " و دوباره خط زد . با صدای جیغ کتری از جایش بلند شد و به سمت گاز رفت ، ظرفهای کثیف داشتند ریشخندش می کردند ، عصبانی شد ، تی بگ را داخل لیوان بلندی چپاند و آب جوش را قل قل کنان روی آن سرازیر کرد " باید بنویسی خره ، می فهمی ؟! "  ظرفها آن طرف از خنده غش کرده بودند ، خورشت خوری چنان روی شکم غلت می خورد که انگار فکاهی ترین صحنه ی دنیا را نظاره گر است ، فنجان قهوه ی کثیف ، بخت ماسیده ی درونش را به رخ زن می کشید انگار نه انگار که خصوصی ترین لحظه ی زندگی آدم را نباید بازگو کرد، چنگال با قاشق مرموزانه پچ پچ می کرد و آن طرف تر لیوان پایه بلندی کنار سینک نشسته بود و با تاسف نگاه می کرد . همگی یکصدا گفتند " تو باید بنویسی، اگر می توانی بنویس ، بنویس لعنتی " تی بگ را با خشم چند بار در آب جوش غرق کرد و بیرون آورد ، مثل کسانی که می خواهند از بخت برگشته ای اعتراف بگیرند . " اعتراف کن لعنتی ، اعتراف کن، چی بنویسم ، بگو ، اعتراف کن " تی بگ چیزی نگفت . از فاصله ی دور به سطل زباله گوشه ی آشپزخانه پرتابش کرد ، رد خون قهوه ای رنگش با لکه های بزرگ متمایل به ریز در کف آشپزخانه نقش بست . لیوان چایی را برداشت و به سرجایش بازگشت . سیگار، بدون کام دادن تقریبا خاکستر شده بود . دوباره خودکارش را برداشت " روزی ، روزگاری ، من بودم که احساس می کردم می خواهم با یک تی بگ رقابت کنم وقتی که ظرفها درون سینک میهمانی شکوهمند برپا کرده بودند و عجز انسان را به رخش می کشیدند " و سکوت حکمفرما شد .