ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
این روزها ...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

این روزها همه چیز به طرز خوبی با هم قاطی شده است . یک جور حس رخوت ناک احمقانه که نه می توانی دورش کنی و نه می توانی تنگ در آغوشش بگیری . این روزها اگر کسی بیاید و بگوید سلام ! می گویم دروغ می گویی . این روزها حمل وزن یک چاقوی قصابی در کیفم بیش از اندازه طاقت فرسا شده است . این روزها همه چیز به طرز خوبی قاطی شده است _می خواستم روی ماهت را ببوسم ، در دسترس نبود _

این روزها اگرچه می روم که یاد بگیرم قلم را چگونه به دست بگیرم ، این روزها اگرچه می خواهم شهود را با تئوری ازدواج دهم و بچه ای به دنیا بیاورم به هر نامی ، لیکن این روزها انگار بر چشمانم عینک تیره ای نشسته است که نمی گذارد ببینم ، گویی سردی کم وبیش هوا نمی گذارد فکر کنم . این روزها بیشتر از هر روز دیگر فکر می کنم ای کاش هیچ وقت شروع نمی کردم _می خواستم روی ماهت را ببوسم ، در دسترس نبود _

این روزها بیشتر از هر موقع دیگر در طول زندگی ام سعی می کنم عقلانی رفتار کنم، سعی می کنم خانم باشم ، خانمانه رفتار کنم ، خانمانه بخندم ، بنشینم ،غذا بخورم .  این روزها یک سری از واژه ها مثل پایان نامه ، کنفرانس ، امتحان عصبی ام می کنند . این روزها دردهای قدیمی هم یادشان می رود که هرازگاهی بیایند و بروند . این روزها دوست ها هم در هاله ای از ابهام دور شده اند _ می خواستم روی ماهت را ببوسم ، در دسترس نبود _