ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
زن و من
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن قدم می زند. تنها صدایی که این مدت برایم عادی شد ، برای زن عادی شد ، انعکاس صدای قدمهایم ، قدمهایش بر روی انبوه برف است. زن قدم می زند و باد لای موهایش می پیچد ، لای موهایم می پیچد. زن لبخند می زند ، من قهقهه می زنم و چون کودکی شادم از تجربه جدید پیچیدن باد لای موهایم ، شاد است از تجربه جدید پیچیدن باد لای موهایش.


 
اعترافات یک زن - 5
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن یک هفته دیگر را شروع می کند.

زن استرس دارد .


 
اعترافات یک زن - 4
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

امروز بعد از 25 سال برای اولین بار بوی توت را فهمیدم

وقتی راننده ی ماشین جلویی یک دفعه ترمز کرد و تمام توت ها در تمام ماشین پخش شد.


 
اعترافات یک زن- 3
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن اگر نمی نویسد , بدین معنا نیست که

ذهنش درگیر است و چیزها را کمرنگ می بیند

بلکه  فقط , روانویس یونی بالش تمام شده است .


 
اعترافات یک زن -2
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من زنی هستم که سالهاست در سفسطه‌ی خاص بودن غوطه ورم.


 
اعترافات یک زن -1
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- من همان زنی هستم که از قصد جلوی آینه رژ لب سرخ رنگ را محکم تر روی لبانم می کشم .


 
آگهی
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

دوباره آگهی روزنامه را خواند. باورش نمی شد . انگار یک دفعه شانس بهش روی آورده بود . با آرامش سرش را از توی روزنامه در آورد , عینکش را از روی چشمانش برداشت و پاهایش را روی میز دراز کرد . نگاهی به زنش که در آشپزخانه مشغول سابیدن یک قابلمه و احتمالا بعد آن یک ماهیتابه بود انداخت و از سر رضایت لبخندی بر گوشه ی لبش نشست . همیشه ی خدا بوی پیاز داغ می داد و ناخن های دست و پاهایش هیچ وقت مرتب و لاک زده نبود و موهایش آه امان از این موهای زرد که تا پنج سانت از ریشه های مشکی اش در نمی آمد هیچ وقت رنگ آرایشگاه را به خود نمی دید . با خوشحالی نفس عمیقی کشید و بلند خندید . با خودش فکر کرد صد و هفتاد و پنج سانت قد , کمر باریک با موهای مشکی , هیکل تراشیده ، پاهای کشیده , چشمان درشت و لبهای قلوه ای . دوباره عینکش را زد و آگهی را خواند . می خواست مطمئن شود.

" طرح تعویض همسران اسقاطی به مناسبت نوروز 88 به مدت یک هفته - فقط برای آقایان "

لبخندی زد و چشمانش را برای هم آغوشی در رویا بست .


 
رسالت
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

در خود پیچیده ام

در خود سخت پیچیده ام

به سختی پیچیده ام

در نامی گنگ

در تصویری غریب در آینه ای به وسعت هر روز

من در ابتدای یک نام کوتاه

یک تقدیر , شاید هم یک لبخند ایستاده ام؛

مردی را دیدم

من در رسالت مردی را دیدم

مردی برای رسالت

شاید هم رسالتی برای مردی

از سایه ی مرد که می گذشتم

مرد سایه ام را تسخیر کرد

سایه ام رفت

من ماندم

با انبوهی از حرف های نگفته برای سایه ای چموش

من , مرد , سایه , رسالت , حرفها

...

هیچ راه نجاتی نیست .

 

 

پی نوشت :

- خوب نیستم .


 
دو خط قرمز موازی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

زن نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت . نوشته شده بود پنج دقیقه و نه بیشتر . روی مبل نشست و پنج دقیقه ناخن هایش را جویید ، گوشه ی مویش را زیر دندان هایش ریش ریش کرد ، به همه چیز فکر کرد، گوشه ی ناخن های دستش را کند ، پایش را با ریتم وبدون ریتم بر زمین کوبید.  دوست نداشت دیگر حرفهای بی سر و ته بشنود ، دوست نداشت به خاطر  هزار حرف بی مورد زندگیش به هم بریزد، دوست نداشت بگویند نمی تواند .

 با ترس به نوار کاغذی نگاه کرد ، پنج دقیقه دقیق و نه بیشتر ، دو خط قرمز موازی هم لبخند می زدند . دوباره سلام زندگی .


 
هزار و دومی
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- باید بریم .

- واقعا اینجوری فکر می کنی ؟ فکر می کنی کجا بریم که نباشن ها؟!

نگاهی به زن که بی خیال با لباس خواب کنار پنجره ایستاده است و از سر بی خیالی با آرامشی عجیب به آسمان نیمه تیره چشم دوخته است می اندازد .

- بگو چمدوون کجاست ؟

- کدوم یکی ؟ ها ! اصلا ما که یه چمدون بیشتر نداریم . از ماه عسل به این طرف بالای کمد داره خاک می خوره . اگه مردی برو بردار .

بلند می شود و با عجله و هن هن کنان صندلی میز ناهارخوری را نزدیک کمد می کشد .

- نکش ، بلند کن !

- سنگینه نمی توونم .

- گفتم بهت ، همون موقع هم گفتم ، گفتی نه از طرحش خوشم می یاد .

- غر نزن بیا بگیرش می خوام برم بالا .

زن از جایش تکان نمی خورد . مرد چند ثانیه مکث می کند و ناگزیر خودش بالا می رود . نگاهی به پایین می اندازد سرش گیج می رود . یاد فیلم سرگیجه ی هیچکاک می افتد ، سعی می کند تعادلش را حفظ کند . خدایا کمک کن ، کمک کن . در کمد را باز می کند و چمدان قرمز رنگ سنگین را به بدبختی می کشد بیرون .

- بیا کمک کن ، سنگینه !

- هیچ فایده ای نداره . آها یکی دیگه هم ترکید !

به بدبختی چمدان را در می آورد و بین زمین و هوا معلق نگهش می دارد . با هزار مصیبت از صندلی پایین می آید و چمدان را روی زمین می گذارد .

- لباساتو جمع کن . وسایلتو جمع کن باید بریم . شناسنامه ها ، آها طلاهات اونارو یادت نره . سند خونه و بیمه این جور چیزا رو هم بردار . بیا اصلا یه لیست درست کن بغلش تیک بزن.

- فایده نداره . ببین یکی دیگه ! این یکی نزدیکای آزادی بود . حالا آزادی هم ترکمون شد ! ها !

نگاهی به موهای مشکی زن می اندازد . گفته بود قرمز می خواهم . هرچی همه اصرار کرده بودند برای عروس باید سفید ، نقره ای ، شیری یا از این رنگ های ملایم گفته بود نه ! قرمز می خواهم و سه روز در منوچهری گشته بودند ، گشته بودند تا بالاخره قرمز کوچک پیدا شد. در چمدان را که باز کرد تور و لباس عروس ناگهان منفجر شدند .

- چه جوری اینارو چپونده بودی این تو ؟

- چند وقت پیش بود یادته ؟ هی شاباش می ریختن رو سرمون . یادته ؟ فرداش مامانت زنگ زد گفت خب چه خبر و همچین این خب رو کشیده بود که توقع داشت تمام شبو براش تعریف کنیم . چقدر خندیدیم . یادته ؟

بلند می شود و تور عروس را برمی دارد و به پشت زن می رود . تور را روی موهای لخت مشکی اش می اندازد و کنار دستش نگاه می کند .

- حداقل با لباس خوابت سته . هنوز قشنگی می دونستی ؟

- ببین آخ یکی دیگه هم ترکید . این یکی نزدیک کوه بود . دیدی؟

مرد نگاهی به آسمان انداخت . گوی های مشکی همه جا را پر کرده بودند . مثل تخم های بزرگ ماهی سیاه ، لزج . یکی ترکید .

- آره راست می گی . یکی دیگه ترکید . ایش چه چندشن. از صبح چیه اینارو نگاه می کنی؟

- این شد دقیقا هزار و دومی . از صبح شد هزار و دومی.

پی نوشت :

دوستان بابت مشارکت شما در انتخاب عنوان برای پست قبل سپاسگزارم . هنوز به صورت قطعی نتوانستم تصمیم بگیرم ولی چهار عنوان برتر را اینجا می نویسم رای رای اکثریت .

- تناقض لای ورق پاره ها وول می خورد !

- مقیاس هفته ای .

- بیست و سه ضرب در پنج

- سه ماه و سه هفته و بیست و سه صفحه