ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
امتحان
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

به عقیده ی من شوکا هیچ وقت آدم نمی شود . باور ندارید ؟ خب دوباره به عقیده ی من بهتر است باور کنید چرا که من بیست و پنج سال هست که با این آدم زندگی می کنم و شاید کمی بیشتر از شما بشناسمش . حالا اگر بپرسید مگر چه شده است همین جا خدمتتون عرض می کنم . واقعیت این است که به نظر من آدم های نرمال و صد البته عاقل وقتی می بینند یک عادت بد دارند سعی در رفع و تصحیح آن عادت می کنند و البته موجوداتی همچون شوکا هم وجود دارند که علیرغم اینکه می دانند چه عاداتی دارند باز دست بردار نیستند و بهت همان روند گذشته ادامه می دهند. می پرسید چطور خدممتون عرض می کنم.هشت ترم و هر ترم سه ماه البته تقریبی می شود بیست و چهار ماه یعنی دو سال خالص و سه ترم هر کدام مجددا سه ماه می شود نه ماه که روی هم می شوند دو سال و نه ماه به صورت خالص که به عقیده ی من برای یک آدم کافی است تا بفهمد که درسهایش را برای شب امتحان نگذارد و کمی درس بخواند ولی خب شوکا هر ترم اول ترم قول می دهد و دوباره آخر ترم عاشورا داریم تا همه چیز تمام شود. حالا شما به من حق می دهید یا نه ؟! الان هم که اینارو می نویسم آن طرف نشسته است و مشغول نوشیدن چای با کیک خانگی است و به بیخودش هم نیست که مثلا امتحانات نزدیک است . شما بگید من چه کنم ؟

 

 


 
اون گل ممنوع رو چید !
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- هی شوکا چی شده ؟

- هیچی !

- تو چشای من نگاه کن! هیچی ؟ راحت باش .ببین اینجا این موقع شب توی این برف هیشکی نیست ، هیشکی . حرفتو بزن دختر.

نگاهی به دور وبرش می اندازد . انگار راست می گوید کسی نیست .

- خسته شدم .

- از چی ؟ از کی ؟

- دیشب سر شام به فلانی می گفتم . می شناسیش که ؟

- اوهوم

- گفتم فلانی این روزها بدجور احساس تنهایی می کنم

- خب

- دیروز عصر به خیلی از دوستان زنگ زدم. یکی داشت پارک می کرد ، یکی تو جلسه بود، یکی سر کلاس بود، یکی نبود . می دونی هیچکس دعوت قهوه ی منو قبول نکرد ، استادی داشتم می گفت بین دوستان قدیمی و دوستان قدیم فقط یک ی تفاوته ولی معنیش ... !

- هی شوکا بی انصاف نشو. مردم گرفتارن . مگه خودت همیشه نمی گی نمی شه توقع داشت چون مردم گرفتارن .

- می دونم ، می دونم . از هیچکس دلگیر نیستم ، حتی از اونایی که می گن خیلی باهام صمیمین. از دست خودم عصبانیم می دونی حتی داستان نوشتنم دیگه نمی یاد . فلانی می گه ذهنتو آزاد کن ، خمره ی رنگرزی نیست که ، ذهنتو آزاد کن بالاخره یه روزی یه جایی یه شاهکار خلق می کنی .دیروز حتی با رئیسم هم دعوام شد . دیگه دلم نمی خواد برم توی اون ساختمون لعنتی و مثل چارلی چاپلین توی فیلم عصر جدید هی پیچ سفت کنم .

- شوکا ! شوکا! آروم باش دختر . چته؟ زندگی همینه ، روزای خوبشو یادت بیاد، روزای قشنگ هم داشتی نداشتی ؟ شیرینی اون روزا رو دوباره مزه مزه کن . اینکه بشینی و به یاد تمام بودها و نبودها آبغوره بگیری که نمی شه . راستی یه سئوال همیشه ازت داشتم. اسم واقعیت شوکاست ؟

- نه! از ترس پشت یه اسم قایم شدم .از ترس .

 

پی نوشت :

- هنگام نوشتن این مزخرفات مثل اون موجودات توی کارتون سرینتی پیتی زار می زدم.