ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
لاک قرمز
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

 

همان طور که با دقت ناخن هایش را لاک می زد نگاهش می کردم . دستانش را بالا گرفت و ناخن هایش را نشان داد .

- قشنگه ؟

دستهایش را که ده سال پیش دیده بودم گفتم یک حلقه ی برلیان درشت برازنده ی این دستها هست و همان شد . در لباس سفید بود که یک حلقه ی برلیان درشت بهش تعارف کردم و او هم بدون تعارف برداشت . گفتم عجله نکن ! بذار خودم دستت کنم . گفت نه! نامحرمیم ، یادت نره بابای من بازاریه ، متعصبه . چنان کلمه ی نامحرم خورد توی ذوقم که یک آن حالم گرفته شد . به موهای مشکی تا سر شانه اش نگاهی انداختم و بازوهای لختش در لباس عصر سفید . نمی دانم چرا یک آن احساس کردم نامحرم بودن با آن موهای روی شانه و بازوهای لخت چقدر مسخره به نظر می رسد، انگار که بخواهی دو تا چیز بی ربط را به هم ربط بدهی ، دخترهای آن روز این حرفها را نمی زدند، یک آن مقایسه اش کردم با دخترهای همرزم ، همان هایی که شجاع بودند ، مثل مردها بودند ، کارهای مردانه می کردند ، شانه به شانه می جنگیدند ولی خب دستهایش ، یک چیز دیگری بودند  . 

- پرسیدم قشنگه ؟

- دستات همیشه قشنگه ولی این رنگ لاکو دوست ندارم . قرمز بزن . قرمز .

پشت چشمی نازک می کند و دستهایش را سریع پایین می اندازد .

- قرمز ! هه ! این روزها دیگه این چیزا مد نیست . مد نیست . می فهمی . این روزها کمرنگ،  صدفی این رنگا مده .

- ولی قرمز خیلی به دستات می یاد .

شانه هایش را با بی خیالی تمام بالا انداخت و همین طور مثل آدم های تاکسی درمی شده با انگشتان باز از هم روی مبل نشست تا خشک شوند .

قرمز خیلی به دستات می یاد . این را که گفته بودم لپهایش گل انداخته بود. خودش را کمی جمع و جور کرده بود و برای اینکه بحث را عوض کند گفت صدای خنده شان چقدر بلند است و من هم در جواب فقط برای اینکه جوابی داده باشم گفتم انگار که آنها عروس و دامادند و او دوباره سرخ شده بود .

- چرا ؟

- چی چرا ؟ وای منوچهر دوباره شروع نکن . خب عشق و عاشقی خیلی خوبه ، خیلی خوبه ولی همه چی نمی شه که . می شه ؟ الان تو ، خودتو راضی هستی ؟ ها ، از بیتا از اون دوقلوها ؟ خب درسته که بالاخره اومدی این طرفو از اون خراب شده زدی بیرون ولی به چه جون کندنی ؟ چقدر انداختنت زندان ، چقدر خواستن لو بدی و ندادی ؟ که چی ؟ که هیچی الان بشینی اینجا غصه بخوری و آقایون ، هم رزمان عزیزت رو می گم آن جا مفت مفت بچرخن و اونوقت تو باید اینجا پنجاه یورو پنچاه یورو پول دوا و دکتر بدی و آخرشم تو خواب نعره و فریاد بزنی و یه خواب خوش نداشته باشی . ول کن منوچ . من آدم این بدبختیا نبودم . بیتا بود اون بیتای بدبخت با اون شکم ، دوقلو ، قاچاقی فرار از مرز. وای خدا فکرشم مو به تنم سیخ می کنه . همون موقعشم که بابا فهمید گفت نه ! داماد سیاسی نمی خوام وگرنه من که حرفی نداشتم بعدشم که خب ، پسرخاله ی خودت بود ، دید جواب نه به تو دادم اومد جلو . گناه که نکرد بنده ی خدا.

- دستای تو از دستای بیتا قشنگتره .

- تو دیوانه ای منوچ . دیوانه ! می فهمی دی وا نه ! بیتا ، بیتا جان بیا این شوهرتو جمع کن . باز فیلش یاد هندستون کرده .

بلند که می شود شیشه ی لاک روی زمین ولو می شود و مایع شیری رنگ غلیظ قلپ قلپ ، متین و سنگین روی سرامیک پخش می شود ، کم کم ، بزرگ می شود ، بزرگ می شود ، سرم گیج می رود ، دست می کنم توی جیب شلوارم ، جعبه ی قرص را لمس می کنم ، با خودم فکر می کنم شاید دکترها راست می گویند یک آن وسوسه می شوم یکی بیندازم بالا ولی پشیمان می شوم . سریع شیشه را از روی زمین برمی دارد و درش را سفت می بندد .

- منوچ برو از بیتا یک دستمال بگیر اینجا رو سریع پاک کنم تا خشک نشده .

- وقتی گفتی نه ! می دونی دلم یهو ریخت .

گوش نمی دهد ، به سمت آشپزخانه می رود . صدایم را بلند تر می کنم .

- قبل از اینکه مامانت گوشی رو برداره و بگه گفتی نه مامانم داشت می گفت پارچه رو از فلان جا بخریم و بدیم مزون مادام برات بدوزن ، کت دامن . مامان می گفت اگه تو باشی آدم می شم ، دیگه دنبال اون کارا نمی رم نمی گفت کار سیاسی می گفت اون کارا . وقتی گفتی نه دستم عرق کرد ، یخ کرد و گوشی از دستم سر خورد . بعدش دیگه نمی دونم انگار هیچ دستی به زیبایی دستای تو نشدن . و اونوقت بیتا ، تو یه عملیات بود ، یا یه جلسه ی کوفتی نمی دونم .

- منوچ بسه ، این داستان تکراریه ، مال ده سال پیشه، مرد تو توی تاریخی که خودت دوسش داری یخ زدی ، موندی، می فهمی ، بیا بیرون از این اوهام . حالا بیا این دستمالو بگیر . کمک کن این مبلو جا به جا کنیم زیرشم تمیز کنم . بدو بابا الان خشک می شه پاک کردنش مصیبته .

کمکش می کنم و مبل را جا به جا می کنیم . بیتا از آشپزخانه بیرون می آید و نگاهی به ما دوتا می اندازد . کتی زیر مبل را تمیز می کند و با دستمال شیری رنگ به سمت آشپزخانه می رود . با چشمانش به بیتا اشاراتی می کند . بیتا آهی می کشد ، لیوان آب را دست من می دهد .

- منوچهر بخور ، لجبازی نکن .

و نگاهی به دستانش می اندازد . می داند لاک قرمز اصلا به ناخن هایش نمی آید ، یک آن فقط یک آن وسوسه می شوم .