ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
مارمولک ها کنار کوره ی داغ می ایستند .
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

شنیده بود مارمولکها کنار کوره ی داغ می ایستند ، از چند نفر صاحب نظر پرسیده بود خندیده بودند و گفته بودند شنیده اند از جایی یا خوانده اند در جایی که نوع خاصی از جیرجیرک ها ولی مارمولک ها ، جای شک دارد . ولی خب شنیده بود و وقتی شنیده یعنی یک روزی یک جایی ، یک مارمولکی کنار یک کوره ی داغ ایستاده و آتش بازی مذاب های گداخته را تماشا کرده است ، جرقه هایی که سریع می پرند و وقتی به زمین می رسند سنگین می شوند . با خودش فکر کرد حتما یک مارمولک معمولی نبوده است . شاید یک مارمولک خاص بوده با یک جهش کروموزومی ، شاید خیلی به اجدادش نزدیک یا دور بوده شاید خیلی بزرگ یا خیلی خیلی کوچک بوده است . ملودی گفته بود به فال نیک بگیرد ، هم کار جدید و هم مارمولک های خیالی ، هم آن خواب کذایی را ، گفته بود مارمولک که ترس ندارد فقط یک کم زشت است . تمام شب را خواب دیده بود که یک مارمولک خاکستری رنگ بزرگ به او لبخند می زند و در ادامه به دست دست یا پاهای چسبناک همان مارمولک داخل کوره پرتاب می شد و همین بیشتر عصبی اش می کرد .  در همین حال و احوال بود که گربه ای را زیر گرفت . با صد کیلومتر سرعت حدس زد اگر چیزی از گربه باقی مانده باشد احتمالا  یک جفت چشم براق و یک جفت پای پشمالو خواهد بود . با خودش تصور کرد در همین سرعت اگر او ، آنگاه تنها فوتونهای رنگارنگی همراه با یک جفت چشم گداخته ی از حدقه بیرون زده در انتظار مارمولک یا مارمولک هایی که بیایند و کوره ی داغ ، کوره ی خیلی داغ ، کوره ی خیلی خیلی داغ را تماشا کنند ، رقص سرخ پوستی اجرا کنند ، سیب زمینی کبابی بخورند ولذت ببرند .

- حداقل دو بار سفر خارج از کشور در سال به همراه خانم ، راستی تو ازدواج کردی ؟

فکر کرد من ازدواج کردم ؟ چهره ی مارمولک خاکستری از ذهنش پاک نمی شد . لبخند می زد و از او تقدیر می کرد ، انگشتان گردش به طرز چسبناکی به دیوار چسبیده بودند و دمش را مرتبا به سمت راست و چپ تکان می داد  . فکر کرد من ازدواج کردم؟

- بله ، یکبار اسمش ملودی است .

- آها . مهندس عبدی

- قربان عبادی لطفا

- آه ببخشید ، مهندس عبادی گفتم که حداقل دوبار سفر خارج از کشور در سال به همراه مهسا .

- قربان ملودی لطفا. البته با عرض پوزش ، اسامی ما کمی سخته .

- یه حقوق خیلی بالا ، وقتی می گم خیلی بالا یعنی ماوراء تصورت ، یه عدد نجومی

با خودش مزه مزه کرد ، یک عدد نجومی ، یک عدد نجومی یعنی خوشحالی ملودی ، خوشحالی خودش ، یعنی رو کم کردن باجناق پر ادعاش ، یعنی بیف استروگانف ، استیک توی رستوران سوئیسی ، یعنی چوب اسکی برای ملودی و یک پیپ خوش تراش برای خودش .

- حواست به منه ؟

- بله ! بله ! می فرمودید .

دلش می خواست رویایش را بهم نزند ، دلش می خواست صفرهای نجومی را گاز بزند ، در دهان مزه مزه کند ، در عدد نجومی غوطه ور شود ، غلت بزند و آن وقت احساس کند ملودی می خندد ، روی صندلی راحتی کنار شومینه تاب بخورد و پیپ بکشد و ملودی برایش چای آلبالو بیاورد و بخندند و بخندند ،یک آن یاد مارمولک خوابش افتاد ، وقیحانه به او زل زده بود و می خندید .

- مهندس عبدی صبحا چه ساعتی می تونی بیای ؟

فکر کرد چه ساعتی، چه ساعتی برای یک حقوق نجومی می تواند خوب باشد ؟

- عبادی قربان . البته با عرض پوزش .  هر ساعتی شما امر بفرمائید .

- خب راستش دلم می خواد هفت صبح کارگاه باشی .می دونم کلی راهه ، ولی اگر با سرعت بالا بیای دو ساعت یه ربع کم راه بیشتر نیست .

- ببخشید قربان جسارته . سرعت بالا یعنی چقدر؟

- خب من با صد و شصتا می یام . می توونی؟

غلط می کرد نمی توانست ، غلط می کرد نمی توانست ، یک حقوق نجومی ، یک عالمه صفر جلوی یک عدد خوشگل ، سفر خارج از کشور به همراه مهسا یا ملودی یا هر کوفت دیگر ، غلط می کرد نمی توانست ، با آن عدد نجومی گور پدر هرچه مارمولک توی دنیا .

- بله قربان می توونم . در خدمتم.

برای اولین بار با شجاعت به چشمان رئیس جدیدش نگاه کرد . دقیقا پشت سر او به دیوار سفید چرک ، در امتداد یک ترک طولی خیلی بلند که همچون رد صاعقه ای که روزی از سقف به زمین نشانه گرفته شده بود ، مارمولک خاکستری رنگی مشغول لبخند زدن  بود . پس از چشمان رئیس یک آن با مارمولک چشم در چشم شد .

- قربان جسارته ، شما اینجا مارمولک دارید .

- بله . از اینقدری تا اینقدری

با دیدن فاصله ده سانتیمتری انگشت شست و اشاره ی رئیس جدید که به چیزی حدود یک متری کش آمد پشتش لرزید . کمی در صندلی جابه جا شد . سعی کرد با مارمولک چشم در چشم نشود ولی او وقیحانه لبخند می زد .

- نترس مهندس عبدی ، اینا حیوونای بی آزارین ، با تو کاری ندارن ، می رن دم کوره می شینن آتیش بازی رو تماشا می کنن .

- عبادی لطفا البته جسارته قربان ، هزار و سیصد درجه رو تحمل می کنن .

- بلکه بیشتر ، ولی به کسی نگو ، بهت می خندن .