ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
متانویا (یک داستان تکراری )
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- آبیش را بده .

- قرمزش قشنگتره . ببین . خوشرنگ تره  !

- من آبیش رو می خوام . من قرمزشو نمی خوام .

- به خواستن تو نیست آخه . قرمزش رو باید بگیری .

- نه ! این دفعه دیگه کوتاه نمی یام . همین کوتاه اومدنها بود که زندگیمو تباه کرد . دقیقا همین کوتاه اومدنا . اول از همه اینکه کوتاه اومدمو و پامو گذاشتم توی این دنیای کثیف لجن شماها !

- هه اینو برو به بابا جونت بگو . مگه من برات کارت دعوت فرستاده بودم ؟! ها ؟!

- خفه شو ! حرفمو  قطع نکن . کوتاه اومدم و بزرگ شدم رفتم مدرسه بعد هی مدرسه ، مدرسه کتاب فارسی ، ریاضی ، جبر ، هندسه ، تعلیمات دینی ! هه هه تعلیمات دینی . بعد یکروز پرسیدم چرا تعلیمات دینی ؟ هیچی نگفتن . سر زنگ ریاضی بود یکدفعه به معلم ریاضی گفتم به جای این همه انتگرال و مشتق کوفتی اگه خیلی واردی خدا رو با ریاضی ثابت کن . آخه خودش می گفت تو ریاضی همه چیز ثابت می شه منم اینو گفتم . اونوقت از مدرسه انداختنم  بیرون . همون جا بود که باز کوتاه اومدمو و نرفتم سمج مدیر احمقش بشم که من نمی خوام بیفتم بیرون .

- بگیر بخور .

- آبیش رو بده  . 

- نچ !

- به درک . بعد کوتاه اومدمو و رفتم یک مدرسه ی دیگه . بعد دانشگاه . می خواستم هنر بخوونم . موسیقی . ببین گوش کن . لالا لالا لالا ویولن بزنم اینجوری ببین . ژستم خوبه ؟! مثل ویولن زن روی بام . ببین . لالا لالا لالا .

- بسه سرم رفت . کی گفته تو استعداد آواز داری ؟! ژستت هم مزخرف بود . بگیر بخور هزارتا کار دارم .

- من استعداد موسیقی ندارم ؟! همین دیشب بتهوون اومد از من برای سونات مهتابش کمک خواست . همین دیشب خره می فهمی ؟ همین دیشب. نمی فهمی دیگه . هیشکی نمی فهمه.  گفتن موسیقی نه ! مطربیه . برو مهندس شو به مملکتت خدمت کن . دوباره کوتاه اومدم . مثل احمق ها دوباره کوتاه اومدمو و رفتم مهندس بشم . ولی راستش همش می رفتم دانشکده هنر دید می زدم . اول به هوای موسیقی می رفتم بعد به هوای یه دختره . دو رگه بود. روس بود انگار بور بود موهای فر بلند بور . ویولن می زد قشنگ می زد لامسب . وقتی می زد می رفت تو حال خودش . سرشو کمی کج می کرد عجب موهایی داشت دلم می خواست بدزدمش ببرمش توی اتاقم اون هی بزنه من هی عرق بخورم و مست کنم ! ولی نشد . هی خط کشیدم هی درس خووندم آخرسرش که تموم شد مادرم گفت حالا ازدواج . پرسیدم چرا ؟ گفت شیرمو حلالت نمی کنم ، نفرینت می کنم . دوباره کوتاه اومدم . گفتم باشه ولی بور باشه با چشمای روشن عسلی یا سبز . منظورم اون دختره بود . اسمش آنا بود. گفتم مامانم بره خواستگاریش . چی می شد خب ؟! گفت نه ! دختر خالت . سیاه سوخته بود . برزنگی تمام عیار! گفتم نه ! قهر کردم غذا نخوردم اونا کوتاه نیمدن . من دوباره کوتاه اومدم . به زور نشستم پای سفره ی عقد . مادرم می خندید خاله ام هم همینطور . اون سیاه برزنگی هم که نگو فکر کن یک تیکه ذغالو بپیچن لای پارچه سفید . هی می ترسیدم لباسه رنگ بگیره . باور کن . هی کوتاه می اومدم .

- بیا این لیوان آب رو بگیر . اینو بنداز توی دهنت این لیوانو هم یک نفس برو بالا .

- این چه رنگیه ؟

- قرمز !

- نچ آبیشو بده . به احمد آبیشو می دی . منم آبیشو می خوام !

- نمی شه . احمد با تو فرق داره . ای بابا چه گیری کردما ! همتون دیوونه اید .

- خودت دیوونه ای ! گوش بده  . بعد شروع کردم زندگی . مثل خاله بازی بود . هی می رفتم سرکار و می اومدم . توی یک اداره ی دولتی کارشناس بودم . بخش فنی . مثل مرد متعهد صبح ها سرکار عصرها خونه مشغول زندگی . چند سالی خوب بود . تا اینکه مادرم گفت نوه ، خاله ام گفت نوه و اون سیاه بزرنگی ایکپیری گفت بچه ! وای چی می شد اگه بچه به اون می رفت . زشت ! گفتم نه ! کوتاه نمی یام بعد از سی و خورده ای سال دیگه کوتاه نمی یام . می دونی خب دلم نمی خواست . یعنی دیگه به اینجام رسیده بود . گفتم تمومش کنم دیگه .  خواب بود . می دونی حسابی آروم بود.  فقط یکذره دست و پا زد و بعدش تمام تا صبح گیج بودم تا خود صبح نخوابیدم و سیگار کشیدم . راستی سیگار داری ؟

- اینو بخور بهت یه نخ یواشکی می دم .

- بعدش نمی دونم شما دکترا بهش چی می گین ؟ جنون آنی ؟! آره یک همچین چیزی بود . ولی خودمونیم خیلی با حال بود سیاه که بود کبود هم شده بود . چه شود !

- می دونم می دونم این قسمتشو با جزییات تا حالا صد  دفعه برام گفتی .که لباس حریر پوشیده بود همه جاشم معلوم بود تا تو بچه درست کنی ! که هی باهات منظورم باهات ور می رفت که  ... بگذریم هه . امان از دست این زنا ، همشون همینن.  زندگیشون در سه چارتا چیز خلاصه می شه و بس . مثل گنجشک می مونن  می دونی مهندس دنیاشون کوچیکه . خیلی کوچیک ! تو سرشون هم عقل نیست . باور کن نیست .

- آره نیست . اینو خوب اومدی دکی ! می فهمم . بده من اون لیوانو . نمی شه آبیه رو بدی ؟

- نه تو باید این قرمزه رو بخوری . شاید اگه بهتر شدی رنگش عوض شه .

- آخه از قرمز متنفرم . چه می شه گفت . باشه . بده من اون کوفتی رو .

-راستی فردا جلسه ی روانکاوی داریا . ساعت نه طبقه ی دوم یادت نره .

- نه یادم نمی ره . ساعت نه طبقه دوم حالا سیگارو رد کن بیاد .