ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
آگهی
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

دوباره آگهی روزنامه را خواند. باورش نمی شد . انگار یک دفعه شانس بهش روی آورده بود . با آرامش سرش را از توی روزنامه در آورد , عینکش را از روی چشمانش برداشت و پاهایش را روی میز دراز کرد . نگاهی به زنش که در آشپزخانه مشغول سابیدن یک قابلمه و احتمالا بعد آن یک ماهیتابه بود انداخت و از سر رضایت لبخندی بر گوشه ی لبش نشست . همیشه ی خدا بوی پیاز داغ می داد و ناخن های دست و پاهایش هیچ وقت مرتب و لاک زده نبود و موهایش آه امان از این موهای زرد که تا پنج سانت از ریشه های مشکی اش در نمی آمد هیچ وقت رنگ آرایشگاه را به خود نمی دید . با خوشحالی نفس عمیقی کشید و بلند خندید . با خودش فکر کرد صد و هفتاد و پنج سانت قد , کمر باریک با موهای مشکی , هیکل تراشیده ، پاهای کشیده , چشمان درشت و لبهای قلوه ای . دوباره عینکش را زد و آگهی را خواند . می خواست مطمئن شود.

" طرح تعویض همسران اسقاطی به مناسبت نوروز 88 به مدت یک هفته - فقط برای آقایان "

لبخندی زد و چشمانش را برای هم آغوشی در رویا بست .


 
گلکسی یا نوکیا مسئله این است !
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

وقتی با آن لباس ساتن قهوه ای خوشرنگ خودش را پرت می کند روی تخت با روتختی ساتن قهوه ای خوشرنگ تر و در همان حال دوربین از بالا زاویه ی بازتری را می گیرد و موهای خانم افشان می شود طوری که یک آن فکر می کنی من بمیرم این یکی تبلیغ شامپو هست و در همان گیر و دار جنگ با خویشتن که بالاخره نبوغت کی کشف می شود یکهو یک تکه شکلات از اون خانم و تخت با روتختی خوشرنگش بیرون می آید و در هوا تاب می خورد و دستی از عالم غیب می شکندش و تمام چین و شکن و لایه های درونی اش را به رخ مردم می کشد آن وقت است که تو یک چشمت به تلویزیون است تا ببینی کی برنامه ی دلخواهت شروع می شود و یک چشمت به دستت که همچون زلیخا با اندکی تفاوت البته انگشتانت را نبری و گوشت هم که به صدای باران که ناگهان از روی مبل صدایی می آید . اول فکر می کنی شبیه خرناسی چیزی است بعد می بینی نه واقعا یکی سئوالی پرسید " اگه از این شکلاتا بخریم این خانومه هم باهاش هست ؟" آن وقت است که دقیق به خانم که در حال غلت خوردن توی شکلات ها هست نگاه می کنی و ظرف یک صدم ثانیه اسکنش می کنی و تصمیم می گیری از همین امشب شام نخوری ، موهایت را رنگ شکلات گلکسی در بیاوری و روتختی را هم قهوه ای خوشرنگ کنی و همه چی به خیر و خوشی تمام شود . صدا از درون مبل می گوید " می شه برام از این شکلاتا بخری تا ببینم این خانومه توش هست یا نه ؟ " آن موقع است که تبلیغ منحوس خانمان برانداز گلکسی تمام می شود و بلافاصله تبلیغ جذاب نوکیا با آن آقایی که هی آهنگ می گذارد و قر می دهد و همه را به قر وامی دارد ظاهر می شود همانی که می گوید میوزیک اکسپرس و این حرفها . گور پدر سالاد بلند می شوی به نزدیکی مبل می روی " بده من ! " با تعجب نگاهت می کند " چیرو ؟ " " این پسره رو ، توی جعبه ی نوکیای من نبود ، کلک چی کارش کردی ؟ " 

پی نوشت :

- مرد ایرانی ، مرد ایرانی است که صد در صد از گونه ی مشابه افغانی و کنیایی اش بهتر است .

-آی نوکیا چرا قول می دی عمل نمی کنی . هی نوکیا میخرم هی پوچه !

- گلکسی ای اجنبی ، دیگه این طرفا نبینمت .