ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
هزار و ششصد و پنجاه
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

برای ح.ح

در اتاق را به زور باز می کند , آن فدر هل می دهد تا کمی از کتابهایی که پشت در ریخته اند کنار می روند و بالاخره وارد اتاق می شود. تا سقف چیده شده اند , همچون ستون هایی از کاغذ که می خواهند به خدا برسند . نگاهی به آخرین کتابی که آن بالا صاف و استوار ایستاده است می اندازد . سرش گیج می رود , قلبش تند تند می زند. گرمش می شود , شال گردنش را شل می کند تا بهتر نفس بکشد . گفته بودند ساعتی دو هزار تومان اگر همه را درست بشمرد و آمار نهایی را بدهد . سه نفر بودند , دو نفر با عینک دودی تیره و کلاه و یک نفر با ظاهری کاملا مشخص. آن دو نفر که عینک تیره و کلاه داشتند کم حرف می زدند یا هرچیزی که می خواستند بگویند به آن یک نفر می گفتند و او انگار سخنگوی جمع بود . گفته بود ساعتی دو هزار تومان به شرط اینکه دقیق بشمرد . قبول کرده بود و حالا همان جا بود , اتاقی تا سقف پر از کتابهایی که از فرط نویی بوی نویی می دهند . تصمیم گرفت از جلوی پایش شروع کند و خرد خرد به مرکز و نهایتا به بالای اتاق نزدیک پنجره دم شوفاژ برسد , تصمیم گرفت تمام قضایای هندسه ای را که در مدرسه خوانده بودند محض رضای خدا یکبار امتحان کند . شمردن کتابها با جابه جایی آنها همراه بود چرا که باید آنها را می شمرد و کناری می گذاشت تا راه برای بقیه باز شود. کم کم خورشید داشت از آسمان خداحافظی می کرد که او به آخرش رسیده بود , خیس عرق , مانتو و روسری اش را هم در آورده بود و آستین هایش را بالا زده بود و تند تند می شمرد . حسابی حرفه ای شده بود . با خودش فکر می کرد شاید دوهزار جلد , یا یک چیزی شبیه این, یک عدد رند , منطقی , معقول  . آخرین کتاب  حکایت از هزار و ششصد و پنجاه می داد . روی سکوی کتابی که برای خودش ساخته بود نشست . حتما جایی اشتباه کرده بود. نمی شود هزار و ششصد و پنجاه تا باشد . حتما جایی اشتباه کرده بود. می دانست حرفش را باور نمی کنند .