ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
مترسک
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

مترسک نگاهی به دور و اطراف انداخت . کلاه حصیری کهنه را از سرش برداشت و گذاشت نسیم ملایم پاییزی چند تار موی کاهی که از بالای سرش بیرون زده بود را نوازش کند . دستانش را که کمی از سرما گزگز می کردند درون جیب های کت رنگ و رو رفته اش کرد . بیش از اندازه خسته بود . برگشت و نگاهی به مزرعه ی یکدست طلایی پشت سرش انداخت ، انگار که در یک چشم به هم زدن تمام عمرش را مرور کرد . باید می رفت این را حداقل خودش از روز اول می دانست . اگر تا به حال هم مانده بود تنها به دلیل انتخابی بود که همان روز اول انجام داد و نه جبری که دیگران تقدیرمی نامیدنش .


 
اسمش مایکل بود !
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

اسمش مایکل بود یا یک چیزی شبیه این . اوایل نمی دانستم اسمش چیست تا اینکه یک روز دقیقا آن زیر , زیر دستانش که روی کاغذ به هم گره خورده بودند نوشتند مایکل ! چه فرقی می کرد ؟ مهم این بود که شبیه یکی بود , یک شاهزاده ای , نجات دهنده ای , چیزی که در رویا دیده می شود, در خیال لمس می شود . اسمش به گمانم مایکل بود , همیشه کروات می زد , تر و تمیز بود با آن موهای جو گندمی قشنگش و چشمان میشی درشتش و اون نحوه ی انگلیسی حرف زدنش که هوش از آدم می برد . نفهمیدم کی بود و چه اتفاقی افتاد که عاشقش شدم , که اگر هر روز نمی دیدمش انگار آرامش نداشتم  شب ها تا دیروقت بیدار می نشستم و منتظر می ماندم تا بیاید , تکرار را نگاه می کردم , به تکرار عادت کرده بودم و عادت را تکرار وار ادامه می دادم .می آمد و از جهان می گفت , از وضعیت اقتصادی,  از شاخص بورس های بزرگ دنیا , از گروگانگیری , قتل , از هزار تا خبر ریز و درشت .وقتی حرف می زد نگاهش می کردم , جلو می رفتم و انگشتم را از پشت شیشه ی نیمه محدب بر روی لبهایش می کشیدم , سرانگشتانم گز گز می شد و صدایی مثل ریختن دانه های تسبیح بر روی زمین بین انگشت من و شیشه شنیده می شد . لبهای قشنگی داشت , و لبخندی قشنگ تر , عمیقو هرازگاهی غمگین , لبخندی که نمی دانم کی و چرا عاشقش شدم .مادر می گفت کپی همان نامردی است که سر عقد نیامد .

پی نوشت :

- عجب زهره چشمی گرفت پرشین بلاگ . می شه برگردم ؟