ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
مرگ
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

از مرگ که می گفتیم می خندید و می گفت اول شما . همه با هم می خندیدیم . از مرگ که می گفتیم یادمان می رفت که همین نزدیکی  ، همین کنج دیوار ، جایی کز کرده است و منتظر تا تمامی خنده هایمان تمام شود. از مرگ که می گفتیم ، ته دلمان ، در پستوی ذهنمان ، چیزی یخ می زد . 


 
خانه‌ی کلنگی خانم حقی
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

خانه کلنگی خانم حقی

 

شنبه 9 صبح

 امروز صبح با داد و بیداد علی آقا از خواب بیدار شدم . علی آقا در خانه را چنان محکم کوبید که من از خواب پریدم . علی آقا و نرگس خانم همسایه طبقه پایین هستند .همیشه خدا با هم دعوا دارند و اکثر اوقات علی آقا در رو محکم می کوبه و نرگس خانم گریه می کنه و بعضی موقع ها می یاد اینجا تا کمی گپ بزنه و به اصطلاح دلش را سبک کنه . از موقعی که بچه اش بعد از نه ماه مرده به دنیا اومد نرگس خانم خیلی کم خندید و خیلی کم لبخند زد و علی آقا شروع کرد به داد و فریاد. علی آقا قصابی داره . نرگس خانم می گه سوپر گوشت من می گم  قصابی .  امروز صبح دوباره دعواشون شد و علی آقا در رو محکم کوبید و من بخت برگشته رو از خواب پروند. امیدوارم خدا به هر دو شون کمک کنه . من برای نرگس خانم سفره حضرت ابوالفضل نذر کردم . خودش می گه نمی خواد دوباره حامله بشه ، بهش می گم آخه دختر خوب زندگی بدون بچه مگه می شه ! یه لبخند تلخی می زنه که خدا می دونه دل آدم کباب می شه . براش آجیل مشکل گشا می آرم ، شله زرد درست می کنم صداش می کنم بیاد بخوره ، کم غذا می خوره ، خیلی لاغر و نحیفه . بهش می گم مادر یذره غذا بخور جون بگیری می گه تو این زمونه لاغری مد شده.  من موندم تو این زمونه همه چیز چقدر عوض شده ، زنها موهاشونو بور بور می کنن مثل هنرپیشه های فیلمای خارجی ، رانندگی می کنن، خودم بارها دیدم سیگار هم می کشن . یادش بخیر زمان ما زنها رانندگی نمی کردن ، ماشینی نبود تازه اگر هم بود فقط مردها می روندن سیگاری در کار نبود ، اصلا" بد می دونستند ! حالا همه چیز عوض شده ! . زندگی نرگس منو یاد بچه های خودم میندازه . سر ملیحه پدرم در اومد ولی سر مسعود نه . قربونش برم از اون اول بی آزار بود . خدا بیامرز باباشون همیشه به من می گفت این دو تا بچه را از صدقه سر من داره . بهش می گفتم ای آقا . شما خودتون زحمتشونو کشیدید. همیشه دلش پسر می خواست ، بعد ملیحه که دوباره حامله شدم گفت منیر جان این یکی پسره و واقعا" هم پسر شد . مسعود .هیچ وقت بهش تو نمی گفتم . هیچ وقت . اون قدیما همه چی حرمت داشت مثل الان نبود که ! یادش بخیر بچه ها که رفته بودن سر خونه زندگیشون عصرها می رفتیم توی حیاط لب حوض می شستیم نون و پنیر و هندونه می خوردیم  بعضی موقع ها ریحون هم کنارش بود . ریحونایی که خدابیامرز خودش گوشه ی باغچه می کاشت، خیلی دوست داشت . باغچه رو آب می داد ،با ماهی گلی ها توی حوض ور می رفت . به من می گفت منیر ، از زندگیم راضیم . لبخند می زدم ! خدابیامرز خیلی آقا بود ، خیلی بی آزار بود ، مرگش هم آروم بود . یه روز صبح بعد صبحونه ملیحه و مسعود نبودن گفت منیر آخ قلبم و بعدش تموم کرد . خیلی دلم گرفت . خیلی گریه کردم . مسعود و ملیحه هم خیلی گریه کردن . روز بدی بود ، خیلی بد .

 

شنبه 7 بعد از ظهر

صبح رفتم کلی سبزی آش خریدم . هوس آش رشته کردم . کشک و رشته و پیاز و نعنا داغ . نرگس خانم رو هم صدا کردم . گفت نمی یاد ، حال ندار بود . گفتم زشته یک کاسه پر برای خودش و علی آقا بردم. برای خودم هم یک کاسه آش ریختم و کنار پنجره نشستم . از صبح دل آسمون گرفته بود ، بالاخره شروع کرد به باریدن . نشستم کنار بخاری و به بیرون نگاه کردم . برف رو دوست دارم. درسته سردم می شه و پاهام تیر می کشه ولی قشنگه . سفیده ، منو یاد لباس عروسم میندازه ، اوه... نمی دونم چند سال پیش بود . یادمه تور عروسیم برق می زد ، با لامپای ریز ریز هی خاموش و روشن می شد. اون خدابیامرز می خندید و رو سر من شاباش می ریخت . لپامو سرخ کرده بودن ، پشت لبمو بند انداخته بودن ، دردم اومده بود . حسابی گریه کردم .  شام باقالی پلو دادیم . چقدر مهمون بود. تو خونه پدریش حیاط و آب و جارو کرده بودن  و از صبح برنج بار گذاشته بودن ، گوسفند سر بریده بودن . من از توی خونه از لای پرده بیرون رو نگاه می کردم . بچه بودم،  فقط شونزده سالم بود و اون خدابیامرز بیست و شیش سال داشت . یادش بخیر همه چیز زود گذشت . عجب برفی گرفته ، تند تند داشت می بارید که سوسن از بیرون اومد. از صدای کفشش فهمیدم ! سوسن همسایه طبقه آخره . خودش هست و دو تا دختر جوون که همش می گه بچه هامن ولی من که می دونم دروغ می گه ! خیلی به خودش می رسه ، حسابی آلاگارسون می کنه ، هر روز موهاش یه رنگه . اون دو تا دختر هم حسابی برو رو دارن .  یه بار بهش گفتم سوسن خانم واسه من هم سیا کاری . کلی اخم و تخم کرد و رفت . هر شب مهمون دارن . بساط منقلشون هم براهه. بوش رو تشخیص میدم ، اون خدا بیامرز هم هرازگاهی می کشید. خودم بارها دیدم که اون دختر بزرگه که با نمک تره از ماشینای رنگ و وارنگ پیاده می شه هر روز هم مانتوهاش تنگ و ترش تر می شه . یه بار هم خودم شنیدم که دختر کوچیکه که موهاش خرمایی رنگه زار زار گریه می کرد و سوسن داد می کشید پس چرا مراقب نبودی . دیگه آدم خر هم باشه می فهمه چه خبره . نه که من بخوام فضولی کنم نه! خب بلند حرف می زدن من صداشونو شنیدم . 

 

 

 

شنبه 10 شب

از عصر یکدم داره برف می باره . دیگه همه کوچه سفید شده . پاهام تیر می کشن ولی مهم نیست. صدای خنده نرگس خانم از پایین می یاد . خوشحال شدم . حتما" دارن آش می خورن .  صدای آهنگ از خونه سوسن می یاد . دوباره مهمون دارن . حتما" هم دوباره آخر شب صدای آه و اوهشون میره هوا . خجالت هم نمی کشن . اون موقع ها کی همچین چیزایی بود . هیچوقت ! سر شب خانم دکتر با پسرش سینا یک سر اومدن اینجا . به قول خودش که خیلی هم کتابی حرف می زنه اومده بودن حال و احوال کنن . خانم دکتر همسایه دیوار به دیوارمه . خیلی خانمه . از دیوار صدا در میاد از این زن صدا بلند نمی شه . خیلی متینه .  خیلی خوشحال شدم . براشون آش ریختم . پسرش سینا خیلی خوشش اومد . خانم دکتر مرتب از حالم می پرسید . بهش گفتم که خوبم . خدا رو شکر کرد و خندید . اونها که رفتند ملیحه زنگ زد . ملیحه دخترمو می گم . البته الان خودش مادر دو تا بچه ست . نوه هام نوشین و نازنین. کلی حال و احوال کرد و گفت فردا اگه برف بند بیاد می یان اینجا . گفتم براشون لوبیا پلو درست می کنم که خیلی دوست داره . خوشحال شد البته یه تعارفی هم زد که خودمو خسته نکنم . بعضی موقع ها احساس می کنم که چقدر خوبه آدم توی دوران پیری دور و برش شلوغ باشه . ترس مرگ از آدم دور می شه . همین که ملیحه و بچه هاش هستن و هر هفته می یان پیشم ، همین خانم دکتره اطو کشیده، اون سوسن بلای ورپریده که خوب بلده کاسبی کنه یا این طفلکی نرگس و اون علی آقای قصاب هستن راضیم . یه جورایی برام قوت قلبن . به هر حال زندگی همینه . کی دوست داره تنها باشه . هیچکس . خداروشکر من هم در این سن و سال تنها نموندم . همیشه دور و برم شلوغ بوده . راضیم . خیلی . یکذره سینه ام تیر می کشه . فکر کنم چاییدم . باید تو این برف بیشتر از خودمو مراقبت کنم . برم بخوابم که فردا کلی کار دارم . بالاخره نوه هام می خوان بیان .دامادم با ملیحه عزیزم . یادم باشه یه زنگی هم به این مسعود بزنم خیلی وقته سراغ مادرشو نمی گیره .

                                      -------------------

- خب درو بشکنید . شاید اتفاقی افتاده باشه .

- خانم شما برید کنار اجازه بدین ما کارمون رو بکنیم. گفتید اسمش چی بود ؟

- والا نمی دونم دقیق ، تو محله بهش می گفتن منیر خانم . ولی ما خانم حقی صداش می زدیم.

- خانم حقی ! خانم حقی ، درو باز کنید ، حالتون خوبه ؟!

- جناب سروان تمام خونه رو بو گرفته . غلط نکنم باید مرده باشه . در رو بشکنید .

- نمیشه آقا باید مجوز بگیریم . مگه همین جوری می شه در خونه مردم رو شکست و رفت تو!

- جناب سروان مجوز نمی خواد . خانمم راست می گه . آخه بو تمام محله رو بر داشته . خفه شدیم بابا!

- برید کنار ، برید کنار . شما آقا شما هم کمک کنید . همه با هم یک ، دو ، ... سه . دوباره یک ، دو، سه . بپایید نیفته روتون .  وای چه بویی . چراغ روشن نکنید ، شاید گاز باز باشه ، به چیزی هم دست نزنید .

- جناب سروان اوناهاش، اونجاست کنار پنجره ، فکر کنم مرده .

- جناب سروان لطفا" زنگ بزنید آمبولانس بهشت زهرا بیاد . بنده خدا

- تنها زندگی می کرد ؟

-  والا جناب سروان چه عرض کنم . شوهرش خیلی سال پیش سکته کرد و مرد . داماد و  دخترش و دو تا نوه هاش تو جاده چالوس تصادف کردن همین چند سال پیش بود . یه کامیون زد بهشون . درجا هر چارتاشون مردن. همین یه بچه رو داشت . از اون موقع توی این خونه درندشت تنها زندگی می کنه. چند بار بهش گفتم منیر خانم زمینش با ارزشه . بفروشش این خونه کلنگی رو. آپارتمان بسازن . نخواستی جای دیگه ای بری خودت توی یکی از همون آپارتمان ها بشین . والا یه چشم غره ای رفت که ترسیدم . آخه پیرزن تنها توی این شهر درندشت ،توی این خونه کلنگی بدون همسایه ، بدون فامیل . خب همین می شه آخر عاقبتش دیگه . هی می یومد خرید می کرد می گفت ملیحه می خواد بیاد. دخترشو می گفت . می گفتم حاج خانم ملیحه مرده . اشک تو چشمش جمع می شد و می گفت نه نمرده می دونم که می یاد . ولی این آخریا می یومد از من درمورد یه سوسن نامی می پرسید . می گفتم کیه ! می گفت همین خانم اطفاریه دیگه ، همسایه جدیدش . ببخشید جناب سروان می گفت یارو همین سوسن رو میگم حسابی کاسبه. ما هم به شوخی خنده می گفتیم پس به ما هم نشونش بده . بهش می گفتم آخه مادر تو که تو اون خونه کلنگی همسایه نداری . چیزی نمی گفت . همش نگران نرگس بود. می گفتم نرگس کیه . بهم می گفت علی آقا شوخی نکنید . نمی دونم علی آقا کی بود .  یه بار هم سراغ داروخونه رو گرفت. گفتم نسخه رو بده من برم برات بگیرم . کلی ذوق کرد . دعام کرد . داد دستم دیدم برگه سفیده!  با خوشحالی گفت نسخه رو خانم دکتر نوشته . همسایه دیوار به دیوارش . موندم چی بگم . می گفت واسه پا درده . فهمیدم که دیگه .... چجوری بگم تعطیل شده . نمی دونم این پزشکا چی می گن . آلزایمر فکر کنم .هفته پیش اومد کلی رشته آشی و کشک خرید ، برف سنگینی می بارید . یادتونه که . گفت می خواد برای همه همسایه ها آش درست کنه. بعد اون روز دیگه ندیدمش . به هر حال خدا بیامرزتش. زن بی آزاری بود . خدا بیامرزتش . گریه نکن خانم . جناب سروان اگه با ما امری نیست ما بریم .

- نه بفرمائید . بعدا بیاین پاسگاه پای یسری ورق ها را باید امضا کنید . مرسی که اطلاع دادید .

- پاشو خانم ، پاشو گریه نکن . بابا مرگ حقه . دعا کن تو تنهایی نمیریم .


 
چهارشنبه سوری
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

" رفتم تماشای آتشبازی ، باران آمد باروتها نم برداشت . "ابراهیم گلستان

 

از پنجره کوچک آشپزخانه به آسمان نگاهی انداخت . هوا در شش و هشت باریدن بود . ابرهای تیره خاکستری که انگار فقط آمده بودند برنامه ی آنها را به هم بزنند  . آهی از سر حسرت کشید ، مگر قرار نبود آخرین چهارشنبه سال را جشن بگیرند ؟ مگر بوته نخریده بودند ، روزنامه و کاغذ باطله جمع نکرده بودند ؟ مگر آجیل نخریده بودند ؟ مگر نه اینکه خودشان را برای بوی دود گرفتن آماده کرده بودند ؟ همین طور که تند تند ظرف ها را خشک می کرد دوباره از پنجره سرکی کشید .  باران گرفته بود ! آزاد مرتبا" از این طرف خانه به آن طرف خانه می دوید ، ذوق داشت ، مرتبا" می پرسید " مامان پس کی میریم آتیش بازی ؟ بابا کی می یاد ؟ "  نگاهی به پسر بچه انداخت . مانده بود چه بگوید ، هنوز چند ساعتی تا شب مانده بود . در دل دعا کرد باران بند بیاید اگرچه عاشقانه باران را دوست داشت، اگر دست خودش بود ساعتها زیر باران قدم زدن را به هرچیز دیگری ترجیح می داد ولی از آن جایی که انگار یک جور جبر همیشگی همه را به دنبال خودش می کشد انگار خیلی وقت است انتخابی وجود ندارد . صدای در زن را از افکارش دور کرد . آزاد فریادی از سر شور کشید و خودش را در بغل خیس پدرش جای داد . " سلام عزیزم ، خوبی ؟ " آزاد همینطور که خودش را به کت خیس پدرش آویزان کرده بود با دهانی پر از شیرینی سعی می کرد جواب دهد . زن در چهارچوب در آشپزخانه ایستاده بود و به این صحنه نگاه می کرد. پدر و پسر ! با خودش فکر کرد چند وقت است که دیگر در این خانه مخاطب اولین سلام او نیست ؟ شاید به تعداد سالهای عمر آزاد . آیا فرقی هم می کرد ؟! نمی دانست ! سعی کرد لبخند بزند . به سمت پدر و پسر که عین سیب از وسط نصف شده می مانستند رفت . " سلام ، عجب بارونیه رضا مگه نه ؟! " مرد خنده ای کرد " سلام تو که باران دوست داری چرا ناراحتی ؟! " زن با خودش فکر کرد چرا ناراحت است . شاید به خاطر آزاد بود ، شاید به خاطر خودش ، دلش می خواست بیرون برود ، از روی آتش بپرد ، از ته دل بخندد ، فکر کند هنوز جوان است ، هنوز برای نفس کشیدن کلی وقت کلی انگیزه وجود دارد .دوباره به سمت آشپزخانه رفت .ورای تمام خیال های خود ، باید برای شام کاری می کرد . چاره ای نبود ، پدر و پسر اگر گرسنه می شدند حتی به او هم رحم نمی کردند . از سر بی میلی گوشت را از توی فریزر در آورد ، پیاز و سیب زمینی را هم شست ، با خودش گفت " کباب تابه ای ، هم راحته ، هم خوشمزه " هوا کم کم روبه تاریکی می رفت . نگاهی به بیرون انداخت ، صدای باران کم شده بود . " رضا انگار باران بند آمده " صدایش را نمی شنیدند . از روزی که آزاد آمده بود دیگر هیچکس صدای او را نمی شنید و او کمرنگ شده بود ، محو بین کتابهایش ، بین  کاغذ پاره ها و به همین بودن و نبودن راضی شده بود . آنها در اتاق آزاد مشغول شیطنت بودند ، نمی دانست رضا پا به پای آزاد یا آزاد پا به پای پدرش ! سیب زمینی را توی بشقاب گذاشت ، دستهایش را با پیشبند پاک کرد ، دستهایش بوی چربی گوشت می دادند ، بوی پیاز، به بو حساس بود به تمام بوهایی که زن بودن را در آشپزخانه ای به اسارت گرفته بودند . فوری دستهایش را شست . به سمت اتاق آزاد رفت . این دفعه تقریبا" فریاد کشید " رضا ! فکر کنم بارون بند اومده " . نگاه متعجبانه پدر و پسر او را به خنده واداشت " مامان چرا داد می زنی ؟! ما که کر نیستیم " خنده اش گرفت ، پس داد زده بود ، با تمام قوا داد زده بود و حالا آن دو تعجب کرده بودند . " من می روم آماده شم ، شما دو تا هم بهتره همین کار را بکنید ، در ضمن آزاد لباس نو نپوش ، هم می سوزه ، هم بوی دود می گیره " بدون اینکه به چشمان آن دو نگاه کند اتاق را ترک کرد . گاهی جدیت هم لازم بود . یک آن دم در آشپزخانه تامل کرد ، دیگر حس خیلی زن بودن و کباب تابه ای را نداشت . به اتاق خودش رفت . یک شلوار لی قدیمی به پا کرد . جلوی آینه نشست ، موهایش را که دیگر خیلی وقت بود کوتاه شده بود و کوتاه مانده بود را شانه ای زد . ریملی به مژه هایش زد " مامان ما رفتیم پایین " آزاد بود " فشفشه ها یادت نره ، شما برید من هم الان می یام " آزاد رفت ، فرچه ریمل را برداشت  یک چشمش مانده بود " میای ؟ " ایندفعه رضا بود. " بله ، شما برید من میام ، یک کم آرایش کنم می یام " " بدون آرایش هم خوبی ! " لبخندی زد . با خودش فکر کرد ده سال پیش که هم امید داشت هم آرزو شاید ولی الان خیلی شکسته شده بود . صدای در نشان از این بود که پدر و پسر رفتند . دوباره به خودش درون آینه نگاه کرد . شکسته شده بود . چروک های زیر چشمش می گفت که دیگر جوان نیست . معلوم بود . زندگیش به ناگاه تغییر مسیر داده بود . عاشق شده بود ، درمانده بود ، بدون خواست خودش حامله شده بود ، پسری به دنیا آورده بود و بعد افسردگی پس از حاملگی و هنوز امید بازنگشته بود . اسمش را آزاد گذاشته بود تا شاید پسرش به چیزهایی که او نرسیده بود برسد . مانتویش را تنش کرد و روسری مشکی به سرش انداخت . به آشپزخانه رفت تا مطمئن شود زیر گاز روشن نیست .  نگاهی به میز انداخت . فشفشه ها را جا گذاشته بودند . بر داشت ، در خانه را قفل کرد و به سمت حیاط رفت . پدر و پسر مشغول بودند . باران کم شده بود. تقریبا" نم نم . هوای تازه توی موهای کوتاهش پیچید . آزاد تا او را دید طرفش دوید " مامان ، ببین چه آتیشی می خوایم درست کنیم " " آزاد فشفشه ها را جا گذاشتید" و همه را توی دستهای کوچک آزاد گذاشت . رضا مشغول آتش درست کردن بود . چند تا از همسایه ها هم آمده بودند . نگاه خیره یکی از خانم های همسایه بر روی رضا او را به خاطرات دور برد . به روزهایی که می خواست برود ، آزاد هنوز نیامده بود و رضا مرد نشده بود . " سلام خانم دکتر " شوهر همان خانم چشم چران بود . با خودش فکر کرد زن و شوهر جفتشان چشم چرانند . با لبخندی جواب سلام داد . به مرد نگاه کرد . در دل آرزو می کرد با نام کوچک صدایش کنند ، نه با لفظ " خانم دکتر " . این حرف او را به گذشته های دور می برد ، به یاد آرزوهایی که داشت ، روزهایی که هنوز جوان بود . آتش بزرگی درست کردند . سه تا کنار هم و با فاصله . اول رضا پرید ، آزاد بغلش بود . بعد زن همسایه با خنده ای مستانه پرید . اسمش را به یاد نمی آورد ولی با خودش فکر کرد فتانه به او می آید . بعد چند نفر از همسایه های دیگر . دوباره رضا و آزاد . آزاد فشفشه دستش بود و با لبخندی معصوم دست تکان می داد " مامان ، منو ببین ! " . زن نگاهی به آزاد انداخت و دست ملایمی تکان داد. به یاد چهارشنبه سوری ده سال پیش افتاد ، قول داده بود که برود و نرفته بود و ده سالی می شد که هیچ خبری نداشت و بعد آزاد آمده بود آنهم به زور ! دستی مردانه را کنار بازویش احساس کرد . دست فشار ملایمی به بازوی او آورد. رضا داشت فشفشه به دست بچه ها می داد. نیم نگاهی به پشت سرش انداخت . مرد همسایه بود . با چشم به دنبال زنش گشت ، فتانه یا هر اسم دیگر کنار رضا داشت فشفشه روشن می کرد . " شما از آتیش نمی پرید خانم دکتر ؟! " با حالت گیج گفت " بله؟! " دست هنوز روی بازو بود و فشار ملایم ادامه داشت . " نازنین جان شما از روی آتیش نمی پرید ؟" احساس کرد گرمش شد . دستش را به آرامی رها کرد. رضا می دید خون به پا می کرد . نگاهی به رضا انداخت ، با آزاد مشغول بود . با خودش گفت از وقتی آزاد آمد رضا خوشحال شد و خوشحال ماند . مرد همسایه هنوز ایستاده بود . نازنین به سمت آتش رفت . مرد همسایه به آن طرف ردیف آتش ها رفت . نازنین دورخیز کرد. نگاه رضا را  احساس کرد . آزاد بالا پایین می پرید . " آفرین مامان ، آفرین مامان ، بپر " نگاهی به چشمان رضا انداخت . نتوانست چیزی بخواند ، آرام شروع به دویدن کرد . اولین بوته را پرید " زردی من از تو " با آتش حرف می زد دومین بوته را پرید " سرخی تو از من " و بعد آخری. مرد همسایه کمی کنار رفت تا نازنین رد شود . نازنین مثل باد گذشت صدایی مثل مه گفت " دوستت دارم " تعادلش را که پیدا کرد نگاهی به عقب انداخت ، رضا پیروزمندانه نگاه می کرد . آزاد از ته دل می خندید . مرد همسایه نزدیک تر آمد ." نازنین موهای کوتاه به شما می یاد " . دستی به سرش کشید ، روسریش افتاده بود . از تعریف مردانه او خوشش آمد . احساس کرد هنوز جوان است . روسری را سرش نکرد . گذاشت باد توی موهایی که ندارد بپیچد .



 
متانویا (یک داستان تکراری )
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- آبیش را بده .

- قرمزش قشنگتره . ببین . خوشرنگ تره  !

- من آبیش رو می خوام . من قرمزشو نمی خوام .

- به خواستن تو نیست آخه . قرمزش رو باید بگیری .

- نه ! این دفعه دیگه کوتاه نمی یام . همین کوتاه اومدنها بود که زندگیمو تباه کرد . دقیقا همین کوتاه اومدنا . اول از همه اینکه کوتاه اومدمو و پامو گذاشتم توی این دنیای کثیف لجن شماها !

- هه اینو برو به بابا جونت بگو . مگه من برات کارت دعوت فرستاده بودم ؟! ها ؟!

- خفه شو ! حرفمو  قطع نکن . کوتاه اومدم و بزرگ شدم رفتم مدرسه بعد هی مدرسه ، مدرسه کتاب فارسی ، ریاضی ، جبر ، هندسه ، تعلیمات دینی ! هه هه تعلیمات دینی . بعد یکروز پرسیدم چرا تعلیمات دینی ؟ هیچی نگفتن . سر زنگ ریاضی بود یکدفعه به معلم ریاضی گفتم به جای این همه انتگرال و مشتق کوفتی اگه خیلی واردی خدا رو با ریاضی ثابت کن . آخه خودش می گفت تو ریاضی همه چیز ثابت می شه منم اینو گفتم . اونوقت از مدرسه انداختنم  بیرون . همون جا بود که باز کوتاه اومدمو و نرفتم سمج مدیر احمقش بشم که من نمی خوام بیفتم بیرون .

- بگیر بخور .

- آبیش رو بده  . 

- نچ !

- به درک . بعد کوتاه اومدمو و رفتم یک مدرسه ی دیگه . بعد دانشگاه . می خواستم هنر بخوونم . موسیقی . ببین گوش کن . لالا لالا لالا ویولن بزنم اینجوری ببین . ژستم خوبه ؟! مثل ویولن زن روی بام . ببین . لالا لالا لالا .

- بسه سرم رفت . کی گفته تو استعداد آواز داری ؟! ژستت هم مزخرف بود . بگیر بخور هزارتا کار دارم .

- من استعداد موسیقی ندارم ؟! همین دیشب بتهوون اومد از من برای سونات مهتابش کمک خواست . همین دیشب خره می فهمی ؟ همین دیشب. نمی فهمی دیگه . هیشکی نمی فهمه.  گفتن موسیقی نه ! مطربیه . برو مهندس شو به مملکتت خدمت کن . دوباره کوتاه اومدم . مثل احمق ها دوباره کوتاه اومدمو و رفتم مهندس بشم . ولی راستش همش می رفتم دانشکده هنر دید می زدم . اول به هوای موسیقی می رفتم بعد به هوای یه دختره . دو رگه بود. روس بود انگار بور بود موهای فر بلند بور . ویولن می زد قشنگ می زد لامسب . وقتی می زد می رفت تو حال خودش . سرشو کمی کج می کرد عجب موهایی داشت دلم می خواست بدزدمش ببرمش توی اتاقم اون هی بزنه من هی عرق بخورم و مست کنم ! ولی نشد . هی خط کشیدم هی درس خووندم آخرسرش که تموم شد مادرم گفت حالا ازدواج . پرسیدم چرا ؟ گفت شیرمو حلالت نمی کنم ، نفرینت می کنم . دوباره کوتاه اومدم . گفتم باشه ولی بور باشه با چشمای روشن عسلی یا سبز . منظورم اون دختره بود . اسمش آنا بود. گفتم مامانم بره خواستگاریش . چی می شد خب ؟! گفت نه ! دختر خالت . سیاه سوخته بود . برزنگی تمام عیار! گفتم نه ! قهر کردم غذا نخوردم اونا کوتاه نیمدن . من دوباره کوتاه اومدم . به زور نشستم پای سفره ی عقد . مادرم می خندید خاله ام هم همینطور . اون سیاه برزنگی هم که نگو فکر کن یک تیکه ذغالو بپیچن لای پارچه سفید . هی می ترسیدم لباسه رنگ بگیره . باور کن . هی کوتاه می اومدم .

- بیا این لیوان آب رو بگیر . اینو بنداز توی دهنت این لیوانو هم یک نفس برو بالا .

- این چه رنگیه ؟

- قرمز !

- نچ آبیشو بده . به احمد آبیشو می دی . منم آبیشو می خوام !

- نمی شه . احمد با تو فرق داره . ای بابا چه گیری کردما ! همتون دیوونه اید .

- خودت دیوونه ای ! گوش بده  . بعد شروع کردم زندگی . مثل خاله بازی بود . هی می رفتم سرکار و می اومدم . توی یک اداره ی دولتی کارشناس بودم . بخش فنی . مثل مرد متعهد صبح ها سرکار عصرها خونه مشغول زندگی . چند سالی خوب بود . تا اینکه مادرم گفت نوه ، خاله ام گفت نوه و اون سیاه بزرنگی ایکپیری گفت بچه ! وای چی می شد اگه بچه به اون می رفت . زشت ! گفتم نه ! کوتاه نمی یام بعد از سی و خورده ای سال دیگه کوتاه نمی یام . می دونی خب دلم نمی خواست . یعنی دیگه به اینجام رسیده بود . گفتم تمومش کنم دیگه .  خواب بود . می دونی حسابی آروم بود.  فقط یکذره دست و پا زد و بعدش تمام تا صبح گیج بودم تا خود صبح نخوابیدم و سیگار کشیدم . راستی سیگار داری ؟

- اینو بخور بهت یه نخ یواشکی می دم .

- بعدش نمی دونم شما دکترا بهش چی می گین ؟ جنون آنی ؟! آره یک همچین چیزی بود . ولی خودمونیم خیلی با حال بود سیاه که بود کبود هم شده بود . چه شود !

- می دونم می دونم این قسمتشو با جزییات تا حالا صد  دفعه برام گفتی .که لباس حریر پوشیده بود همه جاشم معلوم بود تا تو بچه درست کنی ! که هی باهات منظورم باهات ور می رفت که  ... بگذریم هه . امان از دست این زنا ، همشون همینن.  زندگیشون در سه چارتا چیز خلاصه می شه و بس . مثل گنجشک می مونن  می دونی مهندس دنیاشون کوچیکه . خیلی کوچیک ! تو سرشون هم عقل نیست . باور کن نیست .

- آره نیست . اینو خوب اومدی دکی ! می فهمم . بده من اون لیوانو . نمی شه آبیه رو بدی ؟

- نه تو باید این قرمزه رو بخوری . شاید اگه بهتر شدی رنگش عوض شه .

- آخه از قرمز متنفرم . چه می شه گفت . باشه . بده من اون کوفتی رو .

-راستی فردا جلسه ی روانکاوی داریا . ساعت نه طبقه ی دوم یادت نره .

- نه یادم نمی ره . ساعت نه طبقه دوم حالا سیگارو رد کن بیاد .