تصادف می کنم با مرد ناشی

هنوز چشمان را کاملا نمالیده بودم تا خواب از سرم بپرد , هنوز فقط یک گاز از موزم زده بودم , انگار رفت , احساس کردم او رد شد زرد بود و من مطمئن بودم که رد شد , شاید هم خورشید بود که آینه بازی می کرد نمی دانم ! و حالا نوبت من است که برای جنگ با میدان جمهوری زره بپوشم و یک دفعه همه ی بار و بندیلم روی زمین ریخت , موز از دستم ول شد , جزوه های پرپر در هر گوشه ی ماشین پخش و پلا شدند . داشتم به چه فکر می کردم ؟ به هزار چیز , به این راه طولانی , به اینکه در بیست و پنج سالگی نابوده به کام خویش نابوده شدم , به تمام حرفهایی که زده می شود , سیگار هایی که کشیده می شود , شوکران هایی که نوشیده می شود , به درک هایی که هیچ وقت بالا نمی روند و از اظهار واقعیت درک های پایین رنجیده می شوم , به قسط , به یک لقمه نان , به توده های کوچک , گلبول های سرکش , مردان در آرزوی رختخواب , زن های در حسرت یک کلام مهرانگیز , داشتم به خودم فکر می کردم که همه چیز بهم ریخت و باز هم رکورد تصادف در خانواده ی ما ازآن من است .

پی نوشت :

- دوست ناباب . فقط همین !

/ 19 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هویج بستنی

برام زیاد پیش اوومده حواسم نبوده رفتم توی در و دیوار !!

من

خبرشو دیشب اخبار 20.30 پخش کرد !

سینا

خوبه که باز به خیر گذشت

فرج برنا

30 ساعت بی خبری از شوکا... دیگر دارم واقعاً نگران می شوم...

هادی ... آیات زمینی

ای امان از این دوست ناباب ای امان ای امان من در این جمهوری 2 بار تصادف و چیزی شبیه آن کردم بدون موز بدون جزوه تنها عنصر موثر دوست ناباب بود که ما را می انداخت وسط خیابان [گل]

سیدو

مگه این حدیث قدسی را نشنیدی که میگه : دوست ناباب برای بعضی مواقع نه تنها لازم بلکه ضروری است .

fafa

حواست کجاست شوکا جان..اینهمه فکر می ریزی توی ذهنت معلومه دیگه..مراقب باش.. راستی هرچقدر من لاک پشتی آپ می کنم تو خرگوشی می آپی! صبر کن بهت برسم[زبان]