آزادی

از روزی که آمدی، در مغزم ، در تخیلم ، کرم گونه همه ی خاطراتم را بلعیدی . من تخمیر شدن خاطراتم را نظاره گرم ، تخمیر شدن روحم را در کنج انزوای بهشت. آری می توان در بهشت هم خوشبخت نبود و من با خدا صحبت خواهم کرد چرا که گفته بود بهشت منزلگه آخر است و حالا نیست ، می بینم که نیست و من تخمیر شدن خاطراتم ، روحم ، خدا را نظاره گرم و رختخواب خدا خالیست ، دیگر ساتن آبی اش نمی درخشد ، همانند عشق که سالیانیست رنگ آبی اش کمرنگ شده است ، محو شده است . من در بهشت نشسته ام ، در بالکن رو به طلوع خورشید ، غروب خورشید و نگاه می کنم  ، تخمیر شدن خاطراتم را ، روحم را ، خدا را ... و خدا دیشب گریه می کرد ، صدایش می آمد ، من گریه کردم ، همه گریه کردیم ، همه اهالی بهشت . گفت نمی دانست همه چیز اینگونه تمام می شود ، گفت نمی دانست از روز اول حوا سیب را از روی قصد گاز زد ، آدم سیب را از قصد گاز زد به اختیار ، خدا گریه می کرد ، گفت نمی دانست اینقدر آزادی می تواند مهم باشد . 

من اینجا در کنج انزوای بهشت نشسته ام ،  اینجا آزادی نیست،  آزادی در بهشت بی معناست . من تخمیر شدن خاطراتم ، روحم و خدا را نظاره گرم. 

/ 3 نظر / 6 بازدید
اراکده

نه مثل اینکه جدی جدی توی بهشتی دخترجان! بغل خدا زیاد خوابیدی قاط زدی؟

رودابه

قطعا می دانست اما نمی دانست که آن ها‌( آدم و حوا) چقدر خواهند فهمیدش...