اتود سه

تلفن را پس از نیم ساعت قطع کرد با یک خداحافظی سرد و بی احساس گویی که دارد از همکارانش همانند هر روز خداحافظی می کند و می داند دوباره روز بعد آنها را با همان لباس ها ، با همان عقاید ، با همان کلمات و عادات خواهد دید. گریه کرده بود گفته بود دلش تنگ شده است برای همه چیز ، و وقتی گفته بود همه چیز چنان روی "همه " تاکید کرده بود که آن طرف خط بداند واقعا دلش تنگ شده است . ولی وقتی گریه اش تمام می شود ، آن طرف خط هنوز کسی حرف می زند ، او به دیوار خالی روبه رویش خیره می شود ، به کتابخانه ای که به دیوار تکیه داده است و خالی است از کتاب و پر است از روزنامه هایی با چهره های خندان ، شاد و سالم ، به میز نگاه می کند، به حداقل مبل های موجود و آن طرف خط کسی حرف می زند ، از کوتاهی موهایش گله می کند، می گوید از کوتاهی موهایش توی عکس دلش گرفته است ، این طرف او چایی سردش را هورت می کشد و احساس می کند مغزش خسته است برای این همه فکر ، این همه فشار ، این همه تصمیم و تا کی می تواند خودش را به نفهمی بزند و تا کی می تواند به اصطلاح اینها cool باشد و به روی خودش نیاورد و تا کی می تواند خواب ببیند که آن طرف خط دیگر آن طرف خط نیست و آمده است این طرف و همه ی آنها آمده انداین طرف و دیگر خواب نخواهد دید و عین واقعیت خواهد بود و دلش دیگر برای اتاقش تنگ نخواهد شد و قدر همه چیز را بهتر خواهد دانست  ...  دستی به سرش کشید که دیگر خالی خالی بود و می شد پوست سرش را به راحتی دید و او گفته بود اعصابش ریخته بود بهم و این طرف او می دانست که شاید فکر می کنند دیوانه شده است و او هم فکر می کند شاید آنها دیوانه شده اند و این تناقض بین عقلانیت و دیوانگی از این سر تماس تا آن سر تماس کش می آید و آنقدر کش می آید که از درون گوشی وارد گوشهایش می شود و در رگهایش سر می خورد و او هنوز دارد به منفی بیست و پنج درجه فکر می کند که اینجا تنها بود و چمدان سنگین بود و سر ناسازگاری داشت و او می کشید و چمدان نمی آمد و برف می بارید و انگشتانش یخ زده بودند. نه ماه زمستان رویش تاثیر گذاشته بود . سرد خداحافظی کرد . روی کاناپه ولو شد به دیوار روبه رویش خیره شد ، به کتابخانه که مامن روزنامه ها شده بود ، به گذشته اش فکر کرد و اینکه حتی دیگر پول ندارد  سیگاری بخرد! 

/ 8 نظر / 16 بازدید
اراکده

غم دارد دل ات!

نگ

سلام، دلم واقعا برات تنگ شده. اینو الان فهمیدم، وقتی که وبلاگت رو دیدم. جالب نیست؟ بعد چند ماه تازه امروز خیلی اتفاقی favorites های کامپیوترت که الان مال من شده رو نگاه کردم. یاد روزی افتادم که باهم رفتیم شیرینی خریدیم. امروز تازه شنبه است. خوبه که نیستی ببینی همه چیز هر روز غیرقابل تحمل تر می شه. کاش منم بتونم تصمیم بگیرم. دلم برات تنگ شده. بوس

بنفشه خاتون

با خودم فکر میکنم چقدر خوب شد که اول شهریور میریم و قبل از اینکه شش ماه منفی سی درجه رو تجربه کنم یک ماه تابستون رو می بینم و ناگهان یادم میافته که ای وای هنوز چمدان نخریدیم!

ک‌اريز

برای همین چیزهاست که من خیال می‌کنم نمی تونم دل بکنم.

علي

سلام خيلي وقته ازت خبر نداشتم .

سبحان

من جدا متاسفم که ترانه علیدوستی که بسیار بسیار در سطح پایین تری قرار داره از شما در نوشتن ، معروف تر از شماست در نوشتن