بدون عنوان

در چند روز ابتدا ، همه چیز بیش از اندازه جالب به نظر می آید. به چیزهای از دست رفته ات فکر می کنی ، به آن حس هایی که به شدت در بلاد دیگر به دنبالشان می گشتی و نمی یافتی . به تمام چیزهایی می اندیشی که قرار بود با آمدنت انجام دهی و وقتی وارد می شوی ، وقتی آن مهر بر صفحه سفید پاسپورتت نقش می بنند و خشک می شود ، وقتی اولین دانه برف بر صورتت ذوب می شود و اولین سوز تو را مجبور به خرید کلاهی کلفت تر می کند ، همه چیز یادت می رود.

"یادداشت های یک لاابالی " را نیمه کاره رها می کنم. از درون هواپیما جلوی چشمانم نشسته بود و دینی بود بر گردنم تا بخوانمش چرا که نویسنده اش گفته بود " این را در طیاره بخوان " که هرچه سعی کردم ذهنم توان خواندن  نداشت ، توان یافتن معانی از دست رفته ذهن گسیخته نویسنده ، لیکن کتاب را در دست می گیرم چون یادگار کافه خیابان گاندیست. یادگار یک روز بارانی در دی ماه و خنده های بدون دغدغه ذهن نیمه مست من.

کتابهای بیژن نجدی را از خود دور نمی کنم. از ذوق نمی دانم کدامیک را شروع کنم و دلخوشم به میوه درخت کاج متقارن و زیبایی که از وطن با خود آوردم و درون چمدان بهم ریخته ام آرام نشسته است به یاد مهر دوستانی که می دانم ماندند و یقیین دارم پوستشان از من کلفت تر است و صبرشان بسی فراخ تر.

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
امیر سهیلی

خیلی خیلی زیبا بود...!!! خیلی خیلی خوب مینویسی...!!!

هوتن

همه چی از یاد آدم می ره، الا "یادش" که همیشه یادشه!

نویسنده

ایکاش سفر ، علاج درد های ما هم بود. که ما به درد زندگی مبتلاییم. پوست کلفت ما حقا در سرمای ولایت دور می ترکد. لباس گرم برای سرمای سخت فراموش نشود.

دیگری

Safar khosh! Akhar shoma ham rahi shodid? chera be jaye jarahi e badkhimi haye in vatan, khoshkhimi hash ro az tanesh miborand?

اراکده

سلام حال دیگر باور می کنم که رفته ای... راحت شدی

Drago

مگه تو ایستگاه فضایی هم برف میاد؟