رسالت

در خود پیچیده ام

در خود سخت پیچیده ام

به سختی پیچیده ام

در نامی گنگ

در تصویری غریب در آینه ای به وسعت هر روز

من در ابتدای یک نام کوتاه

یک تقدیر , شاید هم یک لبخند ایستاده ام؛

مردی را دیدم

من در رسالت مردی را دیدم

مردی برای رسالت

شاید هم رسالتی برای مردی

از سایه ی مرد که می گذشتم

مرد سایه ام را تسخیر کرد

سایه ام رفت

من ماندم

با انبوهی از حرف های نگفته برای سایه ای چموش

من , مرد , سایه , رسالت , حرفها

...

هیچ راه نجاتی نیست .

 

 

پی نوشت :

- خوب نیستم .

/ 15 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من

این همه نشانه از کوچه هایی که بن بستند ، بی انکه خستگی طاقت ات را تمام کند دوباره نگاه کن !

هادی ... آیات زمینی

چرا خوب نیستی شوکا از متن که کاملا معلومه [ناراحت] ................ با عکسهای هدر هم مشکل داری ؟ اونها رو دیگه نمی تونم کاریش بکنم

من و من

سعی کن سایتو پس بگیری هر کسی به سایه اش احتیاج داره