قطارهای استکهلم

قطارهای استکهلم دیوانه شده اند این روزها. خواسته یا ناخواسته بهت وقت اضافه می دهند تا فرو روی در خیالاتت. به آهنگهای مکررت گوش بدهی و از هوایی که ممکن است چند روز خوب بماند لذت ببری. بلندگو هی پشت سر هم زرت و زرت می کند. اینجا و آنجا کلمات را تشخیص می دهم. می گوید قطار جلوتر نمی رود می گوید باید از این یکی به آن یکی عوض کنیم. می گویم هی یارو دیروز هم همین بامبول رو درآوردیدا! صدا بی توجه به من دوباره همان پیغام را تکرار می کند. به بقیه آدم ها نگاه می کنم خانمی با خنده جلو می آید و می پرسد کونگسنگن! نام ایستگاه را می پرسد. می گویم نمی دانم اخم نمی کند تشکر می کند و با لبخند می رود. ته دلم می گویم فرق کشور پیشرفته و کشور در حال پیشرفت در همین است. با تمام این بدبختی ها باز هم لبخند می زنند و ارث کسی را از دیگری طلبکار نیستند. ناخودآگاه یاد کتاب مدارهای توسعه نیافتگی مرحوم دکتر عظیمی می افتم. دلم برای باغ اقتصاد دانشگاه علامه تنگ می شود. از ایستگاهی شلوغ در استکهلم دلم کشیده می شود به حیاط دانشگاه علامه و به چهار بهاری که آنجا گذراندم!

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
محک

سلام اره واقعا همین طور هست امروز وقتی راننده تاکسی برای 50 تا تک تومان مجبورم کرد پول خورد کنم فهمیدم چقدر عقب افتاده هستیم برای منی که قبلا ..... بگذریم قشنگ مینویسی ...امیدوارم همیشه موفق باشی میترسم بگم به امید دیدار فکر کنی به خاطر سر زدن به بلاگم امدم ولی اگر نوشتی میشه خبرم کنی ؟ مرسی یا حق محک

ی/ف

دلتنگیش هم قشنگه .