روز دیگر

مادرش را کشت . آنقدر انگشتان قوی اش را روی خرخره اش فشار داد تا تمام کرد . بعد با وحشت از خواب پرید. ساعت موبایلش شش صبح را نشان می داد . با خودش فکر کرد چرا باید او را می کشت . بدون جواب ماند. از خوابش متنفر شد . به سختی از رختخواب پایین آمد. دو دقیقه ی بعد روی سنگ سرد توالت نشسته بود و دوباره به خوابش فکر می کرد . یک ربع بعد لقمه های نان بربری با پنیر را می بلعید و چای کیسه ای را درون لیوان بزرگ بالا پایین می کرد . نیم ساعت بعد کفش هایش را با دستمال تمیز کرد و ... روز دیگری شروع شد .

/ 9 نظر / 2 بازدید
حامد پاپتی

از زاویه سوژه، خوب، می شود. اما از کنج های خلوت روان ... نه این را دیگر نیستم.

ِِِDrago

از مادرش خبری نگرفت؟ خواب دیدم دوستم مرده,صبح اومد گفت پريشب بهمون حمله شد...

نویسنده

و حتما شب بعد با چاقو پدرش را تکه تکه می نمود و صبح فردا در حالی که داشت لیوان خود را می شست،یاد خواب خود افتاد!؟

مینیاتور

مینیاتور مینیاتوری گروهی از اتفاقات و نوشته‌های روزآمد و مهم بر روی وب وبلاگی گروهی برای به اشتراک گذاشتن لینکهای خواندنی در عرصه‌ی فرهنگ و ادب و اندیشه پایگاهی برای گسترش و اشاعه ی گفتمان فرهنگی و اجتماعی خانه‌ای امن برای انعکاس اخبار و نوشته‌هایی با علایق و سلایق مختلف وبلاگی از آن شما دامنه های مرتبط www[dot]miniature[dot]blogfa[dot]com www[dot]miniature[dot]tk www[dot]min[dot]orq[dot]ir www[dot]1020[dot]tk

هیچکس

این الان چی بود داستان ؟ جک ؟ چی؟