یک جفت چشم سرخ ( و بالاخره یک داستان ترسناک )

با وحشت از خواب پرید . صورتش خیس عرق بود و به طرز عجیبی نفس نفس می زد . با پشت دست دانه های عرق روی پیشانی را پاک کرد و سعی کرد با چند نفس عمیق بر خودش مسلط شود . نگاهی به دور و اطرافش انداخت . در تاریکی مطلق اتاق چیز زیادی نمی دید ولی همین که در تخت خواب خودش بود ، در اتاق خودش ، احساس امنیت می کرد .با خودش فکر کرد عجب خواب مزخرفی ، چقدر مسخره ، اصلا چنین چیزی امکان نداره . کمی که حالش بهتر شد بلند شد و کورمال ، کورمال به سمت هال رفت .روی کاناپه نشست و با دست به دنبال پاکت سیگار و فندک گشت . کشیدن دست بر خلاف خواب مخمل روی مبل تنش را مور مور کرد . پاکت سیگار و فندک را پیدا کرد و سیگاری روشن کرد و در تاریکی به سر سرخ و گداخته ی آن خیره شد . " چشمان سرخ ! حتما زیاد خورده بودم " کم کم چشمانش به تاریکی عادت کرد . هنوز از خواب مزخرفی که دیده بود اعصابش خرد بود. با پا وسایل روی میز جلوی مبل را کنار زد و پاهایش را روی میز دراز کرد . سرش را به کاناپه تکیه داد ، پک عمیفی به سیگار زد و چشمانش را بست . " مگر می شود ، یکدفعه تمام کارهای کرده و نکرده ی آدم به شکل وروجک های زشت و بدقواره از ذهن آدم بیرون بپرند و سعی در تصاحب آدم داشته باشند . چه خوب که همچین اتفاقی فقط توی خواب ممکن است "  احساس کرد صدای خنده ای را شنید. چشمانش را باز کرد و با دقت نگاهی به اطرافش انداخت در هال خودش بود و فقط خودش و باز هم خودش .از ترس کودکانه خنده اش گرفت ، مجموعه ی کارهای او،همان هایی که در تنهایی انجام داده بود ، همان یواشکی ها ، همان هایی که برایشان دلیل داشت به شکل یک مشت وروجک بد جنس در آمده بودند و دقیقا همین جا ، وسط هال خانه اش جشن گرفته بودند و به سلامتی خودشان می نوشیدند و پایکوبی می کردند . احمقانه است ! صدای خنده ای مستانه باعث شد چشمانش را باز کند و باکمی ترس توی کاناپه جابه جا شود . بدون اینکه از جایش بلند شود یا حتی صدای اضافه ای از خودش درآورد با دقت به اطراف نگاه کرد ، گوش هایش را تیز کرد تا شاید دویاره بشنود .

- کی اونجاست ؟ کی اونجاست ؟ 

فکر کرد حتما خیالاتی شده ام .دستش را روی قلبش گذاشت . قلب به طرز عجیبی توی سینه اش می کوبید. بیشتر در کاناپه فرو رفت . همین جا توی همین خانه میهمانی گرفته بودند .چشمانش را بست و سعی کرد آرام شود .

-  شما کی هستید؟

کارهای تو! چطور نمی شناسی ؟!

 یک مشت موجود کثیف چندش آور ، با دماغ های دراز و چشمان بهم نزدیک و لوچ ، با بوی تعفن و خنده های نفرت انگیز  صاف توی چشمان او زل زده بودند .

- کارهای من ؟! حتما شوخی می کنید .

- شوخی ؟ببخشید آقا فکر نمی کنم ساعت یک شب وقت خوبی برای شوخی باشه ، مگه نه بچه ها ؟!

 و آن وقت بود که هلش داده بودند و محکم روی کاناپه پرت شده بود ، به کاناپه چسبیده بود و آنها خودشان را در هر طرف ولو کرده بودند . روی میز ، کنار تلویزیون ، روی صندلی های جلوی پیشخوان

- احمقانه ست ، بچگانه ست!

- . مثل اینکه باید خودمان را معرفی کنیم ؟ اینطوری انگار به حافظه ی شما کمک می شه .

عضله های پاهایش کمی منقبض شده بودند . از تصور این خواب وحشتناک دوباره عرق سرد بر صورتش نشست. آرام باش مرد . آرام باش. ناسلامتی سنی ازت گذشته . یک خواب بوده . همین.

- یادته از دست پیرزن صاحب خانه ات چقدر عصبانی شده بودی ؟ همین یک ماه پیش بود .سر چی بود ؟ آها کرایه خوونه .

- خب که چی ؟!

-نمی دونم چی شدنه واقعا چی شد که یکدفعه توی راه چرخ ماشینش در رفت . شانس آورد بنده ی خدا فقط دستش شکست .

- چرخ ماشینش در رفت . خب به من چه ؟ چرا اینجوری نگام می کنی ؟

دوباره چشمانش را باز کرد. از صدای خنده و خر خر کشیده شدن پا روی زمین مو به تنش سیخ شد . بلند شد و طول هال را قدم زد . چهار قدم بزرگ و نه بیشتر. دوباره برگشت . سیگار را در زیر سیگاری خفه کرد و سعی کرد تمرکز کند . آروم باش مرد . اون فقط یه خواب بود .

- همکارت را یادته ؟ همونی که شایعه شده بود جای تو رو می خواد بگیره .

- چیزی یادم نمی یاد .

وروجک جلو آمد و ناخن های درازش را در گوشت پایش فرو برد.

- خب خب که چی ؟!

- نمی دو نم چی شد که یکدفعه رفت . شاید اون قرار تو با مدیر عامل ، راستی چی گفتی اون روز؟

- نه امکان نداره . من چیز خاصی نگفتم . اونا بودن که باید تصمیم می گرفتن . من فقط یک سری حقایق رو گفتم .

- آها ، حقایق !

حالش داشت کم کم بد می شد . انگار که وجدانش یکدفعه طغیان کرده باشد . به سمت آشپزخانه رفت و لیوان آبی برای خودش ریخت . برگشت و روی کاناپه نشست. چشمانش را بست . آروم باش مرد ! یک خواب بیشتر نبود . شاید زیاد خورده بودی . دوباره صدای خنده را شنید . چشمانش را باز کرد و تنها چیزی که دید یک جفت چشم سرخ لوچ و نوک یک بینی دراز بود.

- هنوز ما رو باور نداری رفیق ؟ می خوای بیشتر معرفی کنیم؟!

بینی بزرگ نزدیک تر و نزدیک تر می شد . بیشتر در کاناپه فرو رفت . بوی تعفن حالش را دگرگون می کرد. حتی جرات نداشت با دست آن موجود نفرت انگیز را کنار بزند . خودش را نیشگون گرفت .

- نه! این دیگه خواب نیست رفیق . بهتره ما رو باور کنی . مگه نه بچه ها ؟

نگاهی به دور و برش انداخت . یک عالمه چشم لوچ سرخ و بوی تعفن ، مثل بوی اسید تند ، ترش و متعفن .

- به سلامتی مرگ تو امشب خواهیم نوشید . به سلامتی مرگ تو . امشب تو رو قورت خواهیم داد .

سعی کرد بلند شود. دست متعفن با ناخن های بلند  بیشتر به کاناپه فشارش داد 

صدای خوردن لیوان ها به یکدیگر و پی در پی پر شدنشان شنیده می شد . دوباره به چشمان سرخ نگاه کرد. نه ! این واقعیت نداره . واقعیت نداره نه !

با وحشت از خواب پرید . ساعت هفت صبح را نشان می داد . چند دقیقه در رختخواب ماند . توان بیرون آمدن نداشت احساس می کرد تمام بدنش درد می کند ، حالش دگرگون بود . عجب خواب مزخرفی . خدا رو شکر که فقط خواب بود . عجب خواب چرتی . تمام کارهای آدم ؟! وه چه بی سر و ته چه بی اساس .

بلند شد وتلو تلو خوران به سمت آشپزخانه رفت . لیوان آبی برای خودش ریخت و یک نفس بالا رفت . یک مشت کوتوله ی لجباز ! نگاهی به دور و برش انداخت . میز وسط توی هال پر بود از لیوان هایی که خالی یا نیمه پر بودند . خشکش زد ، آب دهانش را قورت داد .  احساس کرد دستی سرد روی شانه اش قرار دارد . صدای خنده ای را شنید و فقط یک جفت چشم سرخ لوچ .  

به سلامتی مرگ تو !

/ 19 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنفشه خاتون

شوکا جان از این ترسناک تر هم میشد. به نظرم کمی هول هولی نوشته بودی ...البت با نظر قلم فرانسه موافقم ولی ایده کارهای بد آدم یکم یه جوری بود .یه پیشنهاد : به نظرم داستانها و یا فیلم هایی واقعا" ترسناک میشن که احتمال وقوعشون ممکن تره. می فهمی که منظورم چیه. یه چی تو مایه های فیلم اره ترسناکر تر از این خون و خون ریزی های جلوه های تصویریه .

هادی ... آیات زمینی

دوستش داشتم و انصافا جاهائی ترسیدم چون داستان رو زودتر از الان خوندم . ترسش یه کمی ریخت . [گل]

هادی ... آیات زمینی

خیلی وبلاگ خوبی دارید به من هم سر بزنید اگر با تبادل لینک موافقید که انشاالله هستید من رو با اسم دلخواه خودتون بالای سر این شادی تبعیدهه قرار دهید بعدا بگین با چه اسمی لینکتون کنم خیلی وبلاگ خوبی دارین پونصد تا گل قرمز این پائین ...

نویسنده

به نظر من بهتر از اینم از تو بر می اومد! آره ، شاید هل هلی بود. ترسش قابل باور نبود. اما موضوع انتخاب خوبی بود. مرسی

ماندا

از داستانهای دلهره آور خوشت میاد ؟ احساس میکردم قبل از اینکه شروع به نوشتنش کنی آخرش رو داشتی یعنی به خاطر اون پایان شروع به نوشتنش کردی ! جالب بود[لبخند]

كچل

روي ديالوگ ها بيشتر كار كنين . فكر ميكنم قصد ترسناك كردين طنز از آب در اومده . كاراي قبليتون حرفه اي تر بودن .

کتایون

ن داستان ترسناک دوست ندارم. شب خواب بد می بینم[ناراحت]

hotbluex

قشنگ بود ... فکر کنم از وسط شروع می کردی بهتر می شد [گل]

دختر نارنج و ترنج

به نظر من که این داستانت واقعا رعب آور بود! موفق شدی برای نوشتن یه داستان ترسناک! بهت تبریک می گم...