متانویا (یک داستان تکراری )

- آبیش را بده .

- قرمزش قشنگتره . ببین . خوشرنگ تره  !

- من آبیش رو می خوام . من قرمزشو نمی خوام .

- به خواستن تو نیست آخه . قرمزش رو باید بگیری .

- نه ! این دفعه دیگه کوتاه نمی یام . همین کوتاه اومدنها بود که زندگیمو تباه کرد . دقیقا همین کوتاه اومدنا . اول از همه اینکه کوتاه اومدمو و پامو گذاشتم توی این دنیای کثیف لجن شماها !

- هه اینو برو به بابا جونت بگو . مگه من برات کارت دعوت فرستاده بودم ؟! ها ؟!

- خفه شو ! حرفمو  قطع نکن . کوتاه اومدم و بزرگ شدم رفتم مدرسه بعد هی مدرسه ، مدرسه کتاب فارسی ، ریاضی ، جبر ، هندسه ، تعلیمات دینی ! هه هه تعلیمات دینی . بعد یکروز پرسیدم چرا تعلیمات دینی ؟ هیچی نگفتن . سر زنگ ریاضی بود یکدفعه به معلم ریاضی گفتم به جای این همه انتگرال و مشتق کوفتی اگه خیلی واردی خدا رو با ریاضی ثابت کن . آخه خودش می گفت تو ریاضی همه چیز ثابت می شه منم اینو گفتم . اونوقت از مدرسه انداختنم  بیرون . همون جا بود که باز کوتاه اومدمو و نرفتم سمج مدیر احمقش بشم که من نمی خوام بیفتم بیرون .

- بگیر بخور .

- آبیش رو بده  . 

- نچ !

- به درک . بعد کوتاه اومدمو و رفتم یک مدرسه ی دیگه . بعد دانشگاه . می خواستم هنر بخوونم . موسیقی . ببین گوش کن . لالا لالا لالا ویولن بزنم اینجوری ببین . ژستم خوبه ؟! مثل ویولن زن روی بام . ببین . لالا لالا لالا .

- بسه سرم رفت . کی گفته تو استعداد آواز داری ؟! ژستت هم مزخرف بود . بگیر بخور هزارتا کار دارم .

- من استعداد موسیقی ندارم ؟! همین دیشب بتهوون اومد از من برای سونات مهتابش کمک خواست . همین دیشب خره می فهمی ؟ همین دیشب. نمی فهمی دیگه . هیشکی نمی فهمه.  گفتن موسیقی نه ! مطربیه . برو مهندس شو به مملکتت خدمت کن . دوباره کوتاه اومدم . مثل احمق ها دوباره کوتاه اومدمو و رفتم مهندس بشم . ولی راستش همش می رفتم دانشکده هنر دید می زدم . اول به هوای موسیقی می رفتم بعد به هوای یه دختره . دو رگه بود. روس بود انگار بور بود موهای فر بلند بور . ویولن می زد قشنگ می زد لامسب . وقتی می زد می رفت تو حال خودش . سرشو کمی کج می کرد عجب موهایی داشت دلم می خواست بدزدمش ببرمش توی اتاقم اون هی بزنه من هی عرق بخورم و مست کنم ! ولی نشد . هی خط کشیدم هی درس خووندم آخرسرش که تموم شد مادرم گفت حالا ازدواج . پرسیدم چرا ؟ گفت شیرمو حلالت نمی کنم ، نفرینت می کنم . دوباره کوتاه اومدم . گفتم باشه ولی بور باشه با چشمای روشن عسلی یا سبز . منظورم اون دختره بود . اسمش آنا بود. گفتم مامانم بره خواستگاریش . چی می شد خب ؟! گفت نه ! دختر خالت . سیاه سوخته بود . برزنگی تمام عیار! گفتم نه ! قهر کردم غذا نخوردم اونا کوتاه نیمدن . من دوباره کوتاه اومدم . به زور نشستم پای سفره ی عقد . مادرم می خندید خاله ام هم همینطور . اون سیاه برزنگی هم که نگو فکر کن یک تیکه ذغالو بپیچن لای پارچه سفید . هی می ترسیدم لباسه رنگ بگیره . باور کن . هی کوتاه می اومدم .

- بیا این لیوان آب رو بگیر . اینو بنداز توی دهنت این لیوانو هم یک نفس برو بالا .

- این چه رنگیه ؟

- قرمز !

- نچ آبیشو بده . به احمد آبیشو می دی . منم آبیشو می خوام !

- نمی شه . احمد با تو فرق داره . ای بابا چه گیری کردما ! همتون دیوونه اید .

- خودت دیوونه ای ! گوش بده  . بعد شروع کردم زندگی . مثل خاله بازی بود . هی می رفتم سرکار و می اومدم . توی یک اداره ی دولتی کارشناس بودم . بخش فنی . مثل مرد متعهد صبح ها سرکار عصرها خونه مشغول زندگی . چند سالی خوب بود . تا اینکه مادرم گفت نوه ، خاله ام گفت نوه و اون سیاه بزرنگی ایکپیری گفت بچه ! وای چی می شد اگه بچه به اون می رفت . زشت ! گفتم نه ! کوتاه نمی یام بعد از سی و خورده ای سال دیگه کوتاه نمی یام . می دونی خب دلم نمی خواست . یعنی دیگه به اینجام رسیده بود . گفتم تمومش کنم دیگه .  خواب بود . می دونی حسابی آروم بود.  فقط یکذره دست و پا زد و بعدش تمام تا صبح گیج بودم تا خود صبح نخوابیدم و سیگار کشیدم . راستی سیگار داری ؟

- اینو بخور بهت یه نخ یواشکی می دم .

- بعدش نمی دونم شما دکترا بهش چی می گین ؟ جنون آنی ؟! آره یک همچین چیزی بود . ولی خودمونیم خیلی با حال بود سیاه که بود کبود هم شده بود . چه شود !

- می دونم می دونم این قسمتشو با جزییات تا حالا صد  دفعه برام گفتی .که لباس حریر پوشیده بود همه جاشم معلوم بود تا تو بچه درست کنی ! که هی باهات منظورم باهات ور می رفت که  ... بگذریم هه . امان از دست این زنا ، همشون همینن.  زندگیشون در سه چارتا چیز خلاصه می شه و بس . مثل گنجشک می مونن  می دونی مهندس دنیاشون کوچیکه . خیلی کوچیک ! تو سرشون هم عقل نیست . باور کن نیست .

- آره نیست . اینو خوب اومدی دکی ! می فهمم . بده من اون لیوانو . نمی شه آبیه رو بدی ؟

- نه تو باید این قرمزه رو بخوری . شاید اگه بهتر شدی رنگش عوض شه .

- آخه از قرمز متنفرم . چه می شه گفت . باشه . بده من اون کوفتی رو .

-راستی فردا جلسه ی روانکاوی داریا . ساعت نه طبقه ی دوم یادت نره .

- نه یادم نمی ره . ساعت نه طبقه دوم حالا سیگارو رد کن بیاد .

/ 21 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کتایون

خوبه که آخرش قرمزه رو خورد!‌ می تونست نخوره[لبخند]

بنفشه خاتون

پس چرا تکراری؟؟؟ فک کردی ما هم از اون آبی قرمز خوراشیم که تکراری میزاری برامون نفهمیم؟؟؟

سارا آرامش

به اجبار با 24 تا مارمولک زندگی می کردم...بخدا راست می گم.از مارمولک تخم گذار گرفته تا عقیم...لونه داشتند توی حیاط خونمون.راه باز کرده بودند اومده بودند واسه یه زندگی مجلل...غافل از اینکه نمی دونستند ما ساده زیستیم نه دو زیست.

لولیان

راستی ! جدا که معتقد نیستی زنها زندگیشون در 3 4 تا چیز خلاصه میشه ؟ [شیطان] شوخی کردم [زبان]

mina

برای من تکراری نبود. عای نفرت و ترس شخصیت داستانتو منتقل کردی. بعضی جاهاش یه ذره کلیشه شده بود.مثل دختر بور وقت ویلون زدن و تاکید مداوم روی رنگ قرص ها. کاش چند خط آخرشو ننوشته بودی/به نظر من بهتر بود خواننده خودش تصمیم بگیره که چه اتفاقاتی بیافته یا اصلا این که اتفاقی می افته یا نه؟ و باز این که خیلی خوب نوشته بودی.

هویج بستنی

ولی خداییش اگه از اول کوتاه نمییومد کارش به دیوونه خوونه نمی کشید !

الهام

جالب بود اما دردناک کاش از اول یه نه می گفت و تمام زندگیش و تباه نمی کرد... خوب بهش پرداخته بودی فلمت سبز

ساهاک

تو که باز ما رو در گیر کردی ... اونم نصفه شبی ..

شادی تبعیدی

داستانت تکراری بود . قبل ترها گداشته بودیش تو وبت . مرسی از احوال پرسی هات . آره خوبم .بقیشو خصوصی میذارم برا ت.