اتفاق لعنتی

همیشه یکسری اتفاقات هستند که آدم را عوض می کنند . شاید بهتر است بگویم زندگی آدم را عوض می کنند و با اتفاق افتادنشان تو دیگر همان توی قبلی نخواهی بود . بعضی ها این اتفاقات را بدبختی می نامند و برخی دیگر خوشبختی . بعضی اعتقاد دارند که در یک روز خاصی باید اتفاق می افتاده است و نامش را تقدیر می گذارند و برخی دیگر کفاره‌ی گناهان می نامندش . در مورد من ، منی که همین الان با شما در حال صحبت کردن هستم این اتفاق هیچ نامی ندارد . فقط برای اینکه از تمام اتفاقات روزمره‌ی دیگر متمایزش کنم آن را اتفاق لعنتی می نامم . ولی همین جا به شما یادآور می شوم که واژه‌ی لعنتی یک صفت با بار معنایی منفی نخواهد بود چه بسا می‌شد به جای آن از واژگانی چون مربای هویج ، میل لنگ و یا حتی پتیاره استفاده کرد . واژه‌ی لعنتی صرفا یک تمایزساز است . صرفا یک تمایز ساز.

مثل هیچ اتفاق دیگر نبود . حتی آن اتفاق های بزرگ ، حتی آن وحشتناک ها . برای من یک چیز دیگری بود . یک اتفاق لعنتی که آمد و ماندگار شد . برای من عجیب تر از آن بود که بتوانم بشناسمش و هنگامی که به خودم آمدم اتفاق لعنتی همه ی روح مرا در بر گرفت.

من از درون فاسد می شدم و اتفاق لعنتی از بیرون مرا فاسد می کرد . دست چپم شروع اتفاق لعنتی بود . اوایل با بوی گندی از خواب بیدارم می کرد . نمی فهمیدم بو از کجاست . احساس می کردم لاشه‌ی گربه ای زیر تخت افتاده است یا غذای چند هفته مانده‌ای بیرون یخچال . به حالت جنون‌واری تمام خانه را می گشتم . پشت یخچال ، پشت اجاق گاز ، زیر تخت ، توی کمدها ، توی لباس ها حتی توی جوراب ها و رخت های چرک ولی چیزی پیدا نمی کردم  و هر کجا می رفتم آن بوی گند به من نزدیک بود و باز چیزی پیدا نمی کردم . روزی در اداره متوجه شدم که آن بوی گند آنجا هم هست و همکاری با نگاه چپ چپ به من گفت فلانی بو می دهی ! من ناراحت از این حرف سریع به خانه آمدم و حمام کردم . بعد از حمام شاید تنها پنج دقیقه بو نمی دادم و دوباره همه چیز شروع می شد . خودم را لخت جلوی آینه وارسی می کردم . من سالم بودم و نمی دانستم چرا بو می دهم . وسواس گشتن جای خودش را وسواس حمام داد . روزی بیست دفعه شاید هم بیشتر حمام می کردم و هنوز بو می دادم . به بو عادت نمی کردم و همین نمی گذاشت شب ها راحت بخوابم . این مرحله ، مرحله ی موش و گربه بازی اتفاق لعنتی با من بود  تا اینکه یک روز ، یک روز عادی بعد از حمام متوجه شدم دست چپم قهوه‌ای رنگ شده است . از نوک انگشتانم شروع شده بود و تا کف دستم پیش رفته بود . قهوه ی تیره ، قهوه ای با بوی گند . به پزشکان مراجعه کردم . جلسات متعدد برگزار شد . من یک بیماری خاص گرفته بودم که از هر یک میلیارد نفر یک نفر به آن مبتلا می شد و من آن یک نفر شده بودم . اتفاق لعنتی من این بود که من کم کم فاسد می شدم و این ادامه داشت . پزشکان درمان قطعی برای این اتفاق لعنتی نداشتند . روی من آزمایشات متعددی انجام شد. قهوه ای تیره از کف دست چپ تا بالای مچ پیشروی کرد . من بوی گند می دادم ولی دیگر نگران نبودم . گوشت تن من در حال فاسد شدن بود و همان طور روح من . دستم را توی کیسه‌ی پلاستیکی می کردم و در جیبم قرار می دادم و بیرون می رفتم . مردم چپ چپ نگاهم می کردند . من طاقت نداشتم . سرکار هم نمی توانستم بروم . استعفا دادم . پزشکان جواب منفی دادند . من خانه نشین شدم . این شد زندگی جدید من ! تمام دوستانم تا چند وقت حالم را پرسیدند و دیگر به سراغم نیامدند . از بالای مچ به نزدیک آرنج رسیده بود . همسایه ها از بوی گند شکایت می کردند و من با دست چپ درون پلاستیک و درون جیب با آنها همدردی می کردم . زندگی به گونه ای متفاوت بود . به اینترنت پناه بردم چیزی نیافتم . به کتاب پناه بردم و تنها و تنهاتر شدم . احساس کردم تا به حال وقتم را تلف کرده بودم . نمی دانستم چقدر وقت دارم ولی می دانستم به زودی فاسد خواهم شد و همه چیز از کار خواهد افتاد . دست چپم دیگر کار نمی کرد چرا که قهوه ای به بالای بازو رسیده بود . دست چپم دیگر حس نداشت وقتی که با کارد آشپزخانه قطعش کردم . حتی خون هم نیامد فقط یک زردآب کمرنگ بود بدون هیچ دردی. می دانستم اتفاق لعنتی دست بردار نخواهد بود . می دانستم همه چیز شروع خواهد شد . دیگر وقتم را تلف نمی کردم . باید بیشتر از زندگی لذت می بردم ولی اتفاق لعنتی به خاطر ماهیت بانفوذ و غیر قابل انکارش بر من پیروز گردید .

قهوه ای از شست پای راست شروع شد . تا زانو مشکلی نبود به جز لنگیدن ولی به کشاله ی ران که رسید دیگر نمی توانستم یک تکه گوشت لخت را به دنبال خودم بکشم . بدون دردی پای راست قطع شد ، با کمی زردآب . برآن شدم که اینها را بنویسم چون می دانم به زودی دست راست نیز قطع خواهد شد و من شاید نه از اتفاق لعنتی بلکه از گرسنگی بمیرم و این نیز ماهیت پیروزمندانه ی اتفاق لعنتی است . اتفاق لعنتی قاتل من نیست !

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یکی از میان قدیسین

تلخ و موثر بود دوست عزیز دور و برمون پره از این آدمای که از بی حرکتی و موندگی مثل گندآب شدند

اتاق زیر شیروانی

خوب می نویسی.ساده ولی با قدرت.دوست دارم اینجا رو.یه کسی که خیلی دوسش دارم اسمش شوکاست.شاید یه دلیل دوست داشتن اینجا هم همینه ...آهو..

حامد پاپتی

متن خارجی به نظر رسید لعنتی.(که البته لعنتی...)

هویج بستنی

باز جای شکرش باقیست که 7 نفر در دنیا دچار این بیماری می شوند !‌یکی در یک ملیارد نفر !!

محمد علي

خون نبود فقط يك زرداب.... اه ياد خودمان افتاديم كه زماني از اين داستان ها مي نوشتيم اما اندوه و درد چيزي جز اينه باور كن

دختر نارنج و ترنج

سلام شوکا جان، خوبی عزیزم؟ کامنتت قابل خوندن نبود. نمی دونم چرا؟ اما به هرحال ممنونم که اومدی و نظر گذاشتی..

نعیم

سلام داستان سیاه بد بویی بود، ولی عالی بود.

سامان

عالی بود، یاد اون داستان افتادم که دست و پای طرف کنده میشد و می افتاد تو چاهک توالت.... ولی این تیکه آخرش "از گرسنگی مردن" خدا بود کس نخارد پشت من.... یا.... کس نکند به جای تو آنچه به جای خود کنی

machiavel70

این داستان شبیه یک داستان انگلیسیست که من سالها قبل خواندم البته ترجمه شده اون رو . خوب بود تو هم خوب نوشتی !