خانه‌ی کلنگی خانم حقی

خانه کلنگی خانم حقی

 

شنبه 9 صبح

 امروز صبح با داد و بیداد علی آقا از خواب بیدار شدم . علی آقا در خانه را چنان محکم کوبید که من از خواب پریدم . علی آقا و نرگس خانم همسایه طبقه پایین هستند .همیشه خدا با هم دعوا دارند و اکثر اوقات علی آقا در رو محکم می کوبه و نرگس خانم گریه می کنه و بعضی موقع ها می یاد اینجا تا کمی گپ بزنه و به اصطلاح دلش را سبک کنه . از موقعی که بچه اش بعد از نه ماه مرده به دنیا اومد نرگس خانم خیلی کم خندید و خیلی کم لبخند زد و علی آقا شروع کرد به داد و فریاد. علی آقا قصابی داره . نرگس خانم می گه سوپر گوشت من می گم  قصابی .  امروز صبح دوباره دعواشون شد و علی آقا در رو محکم کوبید و من بخت برگشته رو از خواب پروند. امیدوارم خدا به هر دو شون کمک کنه . من برای نرگس خانم سفره حضرت ابوالفضل نذر کردم . خودش می گه نمی خواد دوباره حامله بشه ، بهش می گم آخه دختر خوب زندگی بدون بچه مگه می شه ! یه لبخند تلخی می زنه که خدا می دونه دل آدم کباب می شه . براش آجیل مشکل گشا می آرم ، شله زرد درست می کنم صداش می کنم بیاد بخوره ، کم غذا می خوره ، خیلی لاغر و نحیفه . بهش می گم مادر یذره غذا بخور جون بگیری می گه تو این زمونه لاغری مد شده.  من موندم تو این زمونه همه چیز چقدر عوض شده ، زنها موهاشونو بور بور می کنن مثل هنرپیشه های فیلمای خارجی ، رانندگی می کنن، خودم بارها دیدم سیگار هم می کشن . یادش بخیر زمان ما زنها رانندگی نمی کردن ، ماشینی نبود تازه اگر هم بود فقط مردها می روندن سیگاری در کار نبود ، اصلا" بد می دونستند ! حالا همه چیز عوض شده ! . زندگی نرگس منو یاد بچه های خودم میندازه . سر ملیحه پدرم در اومد ولی سر مسعود نه . قربونش برم از اون اول بی آزار بود . خدا بیامرز باباشون همیشه به من می گفت این دو تا بچه را از صدقه سر من داره . بهش می گفتم ای آقا . شما خودتون زحمتشونو کشیدید. همیشه دلش پسر می خواست ، بعد ملیحه که دوباره حامله شدم گفت منیر جان این یکی پسره و واقعا" هم پسر شد . مسعود .هیچ وقت بهش تو نمی گفتم . هیچ وقت . اون قدیما همه چی حرمت داشت مثل الان نبود که ! یادش بخیر بچه ها که رفته بودن سر خونه زندگیشون عصرها می رفتیم توی حیاط لب حوض می شستیم نون و پنیر و هندونه می خوردیم  بعضی موقع ها ریحون هم کنارش بود . ریحونایی که خدابیامرز خودش گوشه ی باغچه می کاشت، خیلی دوست داشت . باغچه رو آب می داد ،با ماهی گلی ها توی حوض ور می رفت . به من می گفت منیر ، از زندگیم راضیم . لبخند می زدم ! خدابیامرز خیلی آقا بود ، خیلی بی آزار بود ، مرگش هم آروم بود . یه روز صبح بعد صبحونه ملیحه و مسعود نبودن گفت منیر آخ قلبم و بعدش تموم کرد . خیلی دلم گرفت . خیلی گریه کردم . مسعود و ملیحه هم خیلی گریه کردن . روز بدی بود ، خیلی بد .

 

شنبه 7 بعد از ظهر

صبح رفتم کلی سبزی آش خریدم . هوس آش رشته کردم . کشک و رشته و پیاز و نعنا داغ . نرگس خانم رو هم صدا کردم . گفت نمی یاد ، حال ندار بود . گفتم زشته یک کاسه پر برای خودش و علی آقا بردم. برای خودم هم یک کاسه آش ریختم و کنار پنجره نشستم . از صبح دل آسمون گرفته بود ، بالاخره شروع کرد به باریدن . نشستم کنار بخاری و به بیرون نگاه کردم . برف رو دوست دارم. درسته سردم می شه و پاهام تیر می کشه ولی قشنگه . سفیده ، منو یاد لباس عروسم میندازه ، اوه... نمی دونم چند سال پیش بود . یادمه تور عروسیم برق می زد ، با لامپای ریز ریز هی خاموش و روشن می شد. اون خدابیامرز می خندید و رو سر من شاباش می ریخت . لپامو سرخ کرده بودن ، پشت لبمو بند انداخته بودن ، دردم اومده بود . حسابی گریه کردم .  شام باقالی پلو دادیم . چقدر مهمون بود. تو خونه پدریش حیاط و آب و جارو کرده بودن  و از صبح برنج بار گذاشته بودن ، گوسفند سر بریده بودن . من از توی خونه از لای پرده بیرون رو نگاه می کردم . بچه بودم،  فقط شونزده سالم بود و اون خدابیامرز بیست و شیش سال داشت . یادش بخیر همه چیز زود گذشت . عجب برفی گرفته ، تند تند داشت می بارید که سوسن از بیرون اومد. از صدای کفشش فهمیدم ! سوسن همسایه طبقه آخره . خودش هست و دو تا دختر جوون که همش می گه بچه هامن ولی من که می دونم دروغ می گه ! خیلی به خودش می رسه ، حسابی آلاگارسون می کنه ، هر روز موهاش یه رنگه . اون دو تا دختر هم حسابی برو رو دارن .  یه بار بهش گفتم سوسن خانم واسه من هم سیا کاری . کلی اخم و تخم کرد و رفت . هر شب مهمون دارن . بساط منقلشون هم براهه. بوش رو تشخیص میدم ، اون خدا بیامرز هم هرازگاهی می کشید. خودم بارها دیدم که اون دختر بزرگه که با نمک تره از ماشینای رنگ و وارنگ پیاده می شه هر روز هم مانتوهاش تنگ و ترش تر می شه . یه بار هم خودم شنیدم که دختر کوچیکه که موهاش خرمایی رنگه زار زار گریه می کرد و سوسن داد می کشید پس چرا مراقب نبودی . دیگه آدم خر هم باشه می فهمه چه خبره . نه که من بخوام فضولی کنم نه! خب بلند حرف می زدن من صداشونو شنیدم . 

 

 

 

شنبه 10 شب

از عصر یکدم داره برف می باره . دیگه همه کوچه سفید شده . پاهام تیر می کشن ولی مهم نیست. صدای خنده نرگس خانم از پایین می یاد . خوشحال شدم . حتما" دارن آش می خورن .  صدای آهنگ از خونه سوسن می یاد . دوباره مهمون دارن . حتما" هم دوباره آخر شب صدای آه و اوهشون میره هوا . خجالت هم نمی کشن . اون موقع ها کی همچین چیزایی بود . هیچوقت ! سر شب خانم دکتر با پسرش سینا یک سر اومدن اینجا . به قول خودش که خیلی هم کتابی حرف می زنه اومده بودن حال و احوال کنن . خانم دکتر همسایه دیوار به دیوارمه . خیلی خانمه . از دیوار صدا در میاد از این زن صدا بلند نمی شه . خیلی متینه .  خیلی خوشحال شدم . براشون آش ریختم . پسرش سینا خیلی خوشش اومد . خانم دکتر مرتب از حالم می پرسید . بهش گفتم که خوبم . خدا رو شکر کرد و خندید . اونها که رفتند ملیحه زنگ زد . ملیحه دخترمو می گم . البته الان خودش مادر دو تا بچه ست . نوه هام نوشین و نازنین. کلی حال و احوال کرد و گفت فردا اگه برف بند بیاد می یان اینجا . گفتم براشون لوبیا پلو درست می کنم که خیلی دوست داره . خوشحال شد البته یه تعارفی هم زد که خودمو خسته نکنم . بعضی موقع ها احساس می کنم که چقدر خوبه آدم توی دوران پیری دور و برش شلوغ باشه . ترس مرگ از آدم دور می شه . همین که ملیحه و بچه هاش هستن و هر هفته می یان پیشم ، همین خانم دکتره اطو کشیده، اون سوسن بلای ورپریده که خوب بلده کاسبی کنه یا این طفلکی نرگس و اون علی آقای قصاب هستن راضیم . یه جورایی برام قوت قلبن . به هر حال زندگی همینه . کی دوست داره تنها باشه . هیچکس . خداروشکر من هم در این سن و سال تنها نموندم . همیشه دور و برم شلوغ بوده . راضیم . خیلی . یکذره سینه ام تیر می کشه . فکر کنم چاییدم . باید تو این برف بیشتر از خودمو مراقبت کنم . برم بخوابم که فردا کلی کار دارم . بالاخره نوه هام می خوان بیان .دامادم با ملیحه عزیزم . یادم باشه یه زنگی هم به این مسعود بزنم خیلی وقته سراغ مادرشو نمی گیره .

                                      -------------------

- خب درو بشکنید . شاید اتفاقی افتاده باشه .

- خانم شما برید کنار اجازه بدین ما کارمون رو بکنیم. گفتید اسمش چی بود ؟

- والا نمی دونم دقیق ، تو محله بهش می گفتن منیر خانم . ولی ما خانم حقی صداش می زدیم.

- خانم حقی ! خانم حقی ، درو باز کنید ، حالتون خوبه ؟!

- جناب سروان تمام خونه رو بو گرفته . غلط نکنم باید مرده باشه . در رو بشکنید .

- نمیشه آقا باید مجوز بگیریم . مگه همین جوری می شه در خونه مردم رو شکست و رفت تو!

- جناب سروان مجوز نمی خواد . خانمم راست می گه . آخه بو تمام محله رو بر داشته . خفه شدیم بابا!

- برید کنار ، برید کنار . شما آقا شما هم کمک کنید . همه با هم یک ، دو ، ... سه . دوباره یک ، دو، سه . بپایید نیفته روتون .  وای چه بویی . چراغ روشن نکنید ، شاید گاز باز باشه ، به چیزی هم دست نزنید .

- جناب سروان اوناهاش، اونجاست کنار پنجره ، فکر کنم مرده .

- جناب سروان لطفا" زنگ بزنید آمبولانس بهشت زهرا بیاد . بنده خدا

- تنها زندگی می کرد ؟

-  والا جناب سروان چه عرض کنم . شوهرش خیلی سال پیش سکته کرد و مرد . داماد و  دخترش و دو تا نوه هاش تو جاده چالوس تصادف کردن همین چند سال پیش بود . یه کامیون زد بهشون . درجا هر چارتاشون مردن. همین یه بچه رو داشت . از اون موقع توی این خونه درندشت تنها زندگی می کنه. چند بار بهش گفتم منیر خانم زمینش با ارزشه . بفروشش این خونه کلنگی رو. آپارتمان بسازن . نخواستی جای دیگه ای بری خودت توی یکی از همون آپارتمان ها بشین . والا یه چشم غره ای رفت که ترسیدم . آخه پیرزن تنها توی این شهر درندشت ،توی این خونه کلنگی بدون همسایه ، بدون فامیل . خب همین می شه آخر عاقبتش دیگه . هی می یومد خرید می کرد می گفت ملیحه می خواد بیاد. دخترشو می گفت . می گفتم حاج خانم ملیحه مرده . اشک تو چشمش جمع می شد و می گفت نه نمرده می دونم که می یاد . ولی این آخریا می یومد از من درمورد یه سوسن نامی می پرسید . می گفتم کیه ! می گفت همین خانم اطفاریه دیگه ، همسایه جدیدش . ببخشید جناب سروان می گفت یارو همین سوسن رو میگم حسابی کاسبه. ما هم به شوخی خنده می گفتیم پس به ما هم نشونش بده . بهش می گفتم آخه مادر تو که تو اون خونه کلنگی همسایه نداری . چیزی نمی گفت . همش نگران نرگس بود. می گفتم نرگس کیه . بهم می گفت علی آقا شوخی نکنید . نمی دونم علی آقا کی بود .  یه بار هم سراغ داروخونه رو گرفت. گفتم نسخه رو بده من برم برات بگیرم . کلی ذوق کرد . دعام کرد . داد دستم دیدم برگه سفیده!  با خوشحالی گفت نسخه رو خانم دکتر نوشته . همسایه دیوار به دیوارش . موندم چی بگم . می گفت واسه پا درده . فهمیدم که دیگه .... چجوری بگم تعطیل شده . نمی دونم این پزشکا چی می گن . آلزایمر فکر کنم .هفته پیش اومد کلی رشته آشی و کشک خرید ، برف سنگینی می بارید . یادتونه که . گفت می خواد برای همه همسایه ها آش درست کنه. بعد اون روز دیگه ندیدمش . به هر حال خدا بیامرزتش. زن بی آزاری بود . خدا بیامرزتش . گریه نکن خانم . جناب سروان اگه با ما امری نیست ما بریم .

- نه بفرمائید . بعدا بیاین پاسگاه پای یسری ورق ها را باید امضا کنید . مرسی که اطلاع دادید .

- پاشو خانم ، پاشو گریه نکن . بابا مرگ حقه . دعا کن تو تنهایی نمیریم .

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ِDrago

وحشتناک عالی بود.عالی. همون قدر که پیر ها احتیاج به توجه دارن جوان ترها سرشون شلوغ تر شده و وقت واسه خودشون ندارن چه برسه به... (چرا من فکر میکنم شما اصلا منو تحویل نمیگیری؟! البته انتظار ندارم بگیری ها!)

شادی تبعیدی

خب معلومه که من ازت خاستم که نظر بدی .. جون من نکن اینکاراتو با دل ما .. . لیستتم همچنان عشقه .. باس برم یه فکر ی به حال لیست خودم بکنم . کم کم .

هادی ... آیات زمینی

مینیمال رو الان خوندم خیلی خوب بود روان بود ممنون برای تعاریف آنچنانی شرمنده می کنی واقعا من حسابی از قافله عقب افتادم افتادم اون آخر کار خوب ایرادی نداره شوکاست دیگه [گل]

دختر نارنج و ترنج

خیلییییی سخته! دلم سوخت.............. یعنی راستش از آخر وعاقبت خودم ترسیدم...

مینا/به آهستگی

سلام شوکا بهاری که هر بار می خونمت به خودم می گم الان شروع می کنم به نوشتن یه داستان وقتی این همه موضوع است و نمی تونم. تو خوب می نویسی حتا درباره ی ماجرایی که انگار 40 بار دیگه هم شنیدیم.

مینا/به آهستگی

سلام شوکا بهاری که هر بار می خونمت به خودم می گم الان شروع می کنم به نوشتن یه داستان وقتی این همه موضوع است و نمی تونم. تو خوب می نویسی حتا درباره ی ماجرایی که انگار 40 بار دیگه هم شنیدیم.

حامد پاپتی

وقتی مرد به نظر شصت ساله می آمد. اما بیش از اینها سن داشت این منیر خانم ما!!!

Shine

اشکم در اومد. چقدر تاثیر گذار می نویسی