زن و مرد

زن برف های روی شانه اش می تکاند و خودش را به مرد بیشتر فشار می دهد. مرد با چشمانی که تنها شبیه دو حفره اند نگاهی به زن می اندازد و دوباره به آهنگ ریخته شدن دانه های برف بر سطح تنش گوش می سپارد. زن می خواهد لبانش را از هم بگشاید و چیزی بگوید اما انگار کوک هایی لبانش را به هم دوخته اند. نا امید از سخن گفتن سعی می کند با دست طره موهای ریخته شده روی پیشانی اش را کنار بزند اما انگار این موها سالیان سال است که همانجا مانده اند و منجمد شده اند. زن بی صدا سعی می کند گریه کند اما اشکی نمی آید ، حتی تکه های ریز یخ نیز فرو نمی ریزد. 

عابری در آن سرما ، با شوق از مجسمه زن و مرد زیر خروارها برف عکس می گیرد.

من این طرف تر ، فقط ایستاده ام. 

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
كاسني!

خيلي قشنگ بود. دم شما گرم ...

من

با حاج مرتضی موافقم ! [گل]

نویسنده

ما هم اینجا ((تنها نظاره گریم. خارج از کادر!))

محمدرضا قاسمی

[گل]

اسمان

چقدر این زن رو نوست دارم....انگار منم......

چکاوک

خیلی زیبا بود................[دست]

رشنو

سلام ای زن. من نیز چون تو زنی هستم فنا شده در تاریخ و دین. به کلامی مهمانم میکنی؟

طه

. . . . اصلا به من چه که در این شهر......لب گرفتن جرم است و تجاوز مد!!! . . .

افسون شده

خیلی قشنگ بود خیلی خیلی خیلی با اجازه لینکت می کنم[لبخند]

هوتن

تصور این که موها منجمد بشن، چه وحشتناکه!