باید بنویسم !

برای م.ج.پ

زن نگاهی از سر درماندگی به کوه ظرف های تلنبار شده در سینک انداخت ، احساس خستگی می کرد ، احساس سردرگمی ، سیگاری برای خودش روشن کرد و پشت به آشپزخانه پشت میز ناهارخوری نشست و زیرسیگاری را بغل دستش قرار داد و کاغذ سفید و خودکار گران قیمت اهدایی پدر را دستش گرفت . " من باید بنویسم  ، باید بنویسم " پکی به سیگارش زد ، بر و بر به صفحه ی سفید که پتیاره وار لم داده بود نگاه کرد ، احساس کرد دلش چایی می خواهد بلند شد و به سمت گاز رفت و دوباره چشمش به ظرف های کثیف افتاد ، وسوسه شد یک آن دستکش را دستش کند و به جان تمام باکتریها و باسیل های تنبل روی ظرفها بیفتد " نه ! من باید بنویسم ، باید بنویسم " زیر کتری را روشن کرد و دوباره سر جایش برگشت ، صدای خنده ی باکتریها و باسیل ها را می شنید ، گوشهایش را با دست هایش گرفت و چشمانش را بست " باید بنویسم ، باید ! " وقتی سر و صداها خوابید دوباره خودکار را به دست گرفت و شروع کرد " روزی ، روزگاری ، " خط زد ، " زن از خواب با سردرد بلند شد ، " خط زد " مرد با آرامش تمام سیگاری روشن کرد ، " خط زد ، " نمی دانم از کجا شروع کنم ، " خط زد " مرد به زن نگاهی انداخت " خط ، " آسمان ابری بود " خط " هوا سرد بود " و دوباره خط زد . با صدای جیغ کتری از جایش بلند شد و به سمت گاز رفت ، ظرفهای کثیف داشتند ریشخندش می کردند ، عصبانی شد ، تی بگ را داخل لیوان بلندی چپاند و آب جوش را قل قل کنان روی آن سرازیر کرد " باید بنویسی خره ، می فهمی ؟! "  ظرفها آن طرف از خنده غش کرده بودند ، خورشت خوری چنان روی شکم غلت می خورد که انگار فکاهی ترین صحنه ی دنیا را نظاره گر است ، فنجان قهوه ی کثیف ، بخت ماسیده ی درونش را به رخ زن می کشید انگار نه انگار که خصوصی ترین لحظه ی زندگی آدم را نباید بازگو کرد، چنگال با قاشق مرموزانه پچ پچ می کرد و آن طرف تر لیوان پایه بلندی کنار سینک نشسته بود و با تاسف نگاه می کرد . همگی یکصدا گفتند " تو باید بنویسی، اگر می توانی بنویس ، بنویس لعنتی " تی بگ را با خشم چند بار در آب جوش غرق کرد و بیرون آورد ، مثل کسانی که می خواهند از بخت برگشته ای اعتراف بگیرند . " اعتراف کن لعنتی ، اعتراف کن، چی بنویسم ، بگو ، اعتراف کن " تی بگ چیزی نگفت . از فاصله ی دور به سطل زباله گوشه ی آشپزخانه پرتابش کرد ، رد خون قهوه ای رنگش با لکه های بزرگ متمایل به ریز در کف آشپزخانه نقش بست . لیوان چایی را برداشت و به سرجایش بازگشت . سیگار، بدون کام دادن تقریبا خاکستر شده بود . دوباره خودکارش را برداشت " روزی ، روزگاری ، من بودم که احساس می کردم می خواهم با یک تی بگ رقابت کنم وقتی که ظرفها درون سینک میهمانی شکوهمند برپا کرده بودند و عجز انسان را به رخش می کشیدند " و سکوت حکمفرما شد .

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سامان

اجابت کردیم و این وبتان هم لینک شد ...

مانا

چقدر لطیف و قشنگ بود.

mina

زنده باد زن که بالاخره موفق شد. من یک داستان از زویا پیرزاد خوندم که محیط بر زن غالب شد و زن فقط فکر می کرد که می خواهد بنویسد.

شادی تبعیدی

عالی پرداخت شده بود . میدونی من از این حرف زدن اشیا که تو کارات میری بسیار لدت میبرم . گاهی بسیار مبتکرانه از آب در میاد . همین پچ پچه هاشون . راستی پدر مقدس به تو اس ام اس زده بود یا تلفنی بهت سفارش کرده بود ؟؟؟ماجرای اون شخم زدنتو میگم . با من هماهنگ نکرده بود اخه من هنور تو مزرعه کار دارم . نمیدوم چرا گفته وسایلو به تو تحویل بدم .

آقای 14

همیشه سیگارها آرام روشن می شوند تا آتشی زیر خاکستر شوند !‌

کتایون

آه از حکایت ظرف های نشسته که مرا هم همیشه مقهور می کنند... . اناری می خواهم سرخ و آبدار آدم را دیگر بار گول خواهم زد . از آشنایی با شما و نوشته هایتان خوشحالم شوکای عزیز

آرش

خوشگل بود "خوشگل تعبیر عاشقانه زیباست"‌

عمو هومن

ارادت... بله اون تقدیم به همسرم قبلا هم اونجا بود... جالب اینجاست که تا وقتی شما نگفته بودید همسرم هم اونو ندیده بود!‌ [چشمک] به روز و بهروز باشید