اگر بودی

من اینجا نشسته ام ، با لاله گوشم بازی می کنم . می دانی پوست گردنم حساسیت زده است ، خشک می شود ، می سوزد  ، فکر می کنم از آفتاب است . مگر از سرزمین آفتاب نیامده بودم ؟ می دانم اگر بودی بی هیچ حرفی بتامتازون را دستم می دادی.

شام که نمی شود گفت ، میوه ها را خرد کردم درون ظرف با کمی آبمیوه و عسل ، سق زدن ندارد اما با اشتها هم نمی شود خورد . هنوز موزیک ایرانی را به دلنگ و دلونگ خارجی ترجیح می دهم . اگر بودی می دانم می گفتی اوه هنوز خیلی زود است تا فراموش کنی.

دیشب گفت ما در شرق چیزهایی داریم که این غربیها ندارند. باید در این جامعه زندگی کنی ، در فرهنگ حل بشوی تا بفهمی چه می گویم . من به آن چیزها فکر می کنم ، هنوز که هنوز تصویرهای تو در تو ، فریادها ، خونها از ذهنم پاک نشده است. می دانم اگر بودی خاطرات را کنار می زدی ، تصاویر را به تاراج باد می سپردی و می پرسیدی همه ی اینها را به انگلیسی گفت ؟

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
حامی

سلام دوست قدیمی از سرزمین آفتاب باید پستاتو بخونم، تو google reader دوباره پیدات کردم... بالاخره درست می شه یه روزی، حتی اگه مجبور شیم به خاطرهای تلخمون عسل اضافه کنیم

بهارآذر

سالاد میوه با عسل , اوووووووم من دوست ندارم ! سلام

مهدی

باز هم خواندم

رودابه

تا وزش باد به کدام جهت باشد... گرد باد است این روزها که می گذارنیم این روزها که می رسند...