مترسک

مترسک نگاهی به دور و اطراف انداخت . کلاه حصیری کهنه را از سرش برداشت و گذاشت نسیم ملایم پاییزی چند تار موی کاهی که از بالای سرش بیرون زده بود را نوازش کند . دستانش را که کمی از سرما گزگز می کردند درون جیب های کت رنگ و رو رفته اش کرد . بیش از اندازه خسته بود . برگشت و نگاهی به مزرعه ی یکدست طلایی پشت سرش انداخت ، انگار که در یک چشم به هم زدن تمام عمرش را مرور کرد . باید می رفت این را حداقل خودش از روز اول می دانست . اگر تا به حال هم مانده بود تنها به دلیل انتخابی بود که همان روز اول انجام داد و نه جبری که دیگران تقدیرمی نامیدنش .

/ 16 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کتایون

توی گوگل ریدر دیگه. اینکه جزو دوست های هم باشیم و آیتم های شر شده ی همدیگه رو ببینیم. البته مال شما ستارد آیتم هست. نمی دونم چطور میشه

عرفان

قشنگ بود... ________________ داستان نویسی چه شد که رو به داستانک آوردی ؟

لولیان

سلام مریض بودم بد فرم مثل همیشه داستانهای کوتاه خیلی خوبن

خودم

آخرش رفت؟ چه فایده وقتی همه ازش می ترسن تنها می تونه چکار کنه جز اینکه همچنان بره؟

حامد پاپتی

بسیار لطیف و اصل بود. خوشا ناتوری و مستوری.[گل]

مهجور

و مترسك. تباه بودن عقل. زشت زيباست اين سياهي هولناك. قلبت ، انديشه ات و وجودت ايستاده است. نه نميتوانم مترسك را دوست داشته باشم. قبرستان با آن همه سكوتش متفكرتر از اوست. به قبرستان ميروم. و قبرستان مادري فسرده چهره است كه كودكان حرام زائيده ي خويش را ترسان از شويش درون قبرها دفن ميكند.

مانا

از این اخلاق مترسک خیلی خوشم اومد وایسادن پای انتخاب روز اول خیلی جنم می خواد..

fafa

واقعاَ انتخابش بوده...نمی‌دونم به گمونم که همه‌ی ما در دایره ی اختیاری که با جبر محاط شده گرفتاریم[گریه]

دختر نارنج و ترنج

آخیییی..... این مترسک نماد کامل حسرته ها... نمی دونم چرا هروقت یه مترسک می بینم دلم براش اینقدر می سوزه! شاید توی یکی از زندگی های گذشته م مترسک بودم.... ممکنه ها!!!

الهام

انتخابش همان تقدیرش بود....