می خواست شاهکار بیافریند .

می خواست درباره‌ ی غروب خورشید شعری بگوید . شاعر را می گویم . اسمش سیاوش بود . یا گمان کنم سیاوش بود . روزی برای دیدن غروب زیبای خورشید بر بالای بام آپارتمان سی و چهار متری اش ایستاده بود . با شعر گفتن و فروش آن خرجش نمی گذشت . سی و چهار متر هم به زور اجاره کرده بود و با بقیه ی پولش پیکان قراضه ای خریده بود که هم مسافر می برد و هم کتاب شعرش را می فروخت . اسمش سیاوش بود به گمانم . بر بالای پشت بام با مداد و دفترچه ی با برگه های کاهی به خورشید در حال غروب نگاه می کرد . می خواست شاهکاری خلق کند . به خورشید نگاه کرد چیزی به ذهنش خطور نکرد . کمی عقب تر رفت . می خواست هیبت ابرهای کبود رنگ را نیز خوب درک کند . ابرها کمی از خورشید را پوشانده بودند ولی خورشید تندتر فاصله می گرفت . ساختمان سی و چند طبقه ای گوشه ی چشم چپش را پر کرده بود. از ساختمان سی و چند طبقه عصبانی شد . عقب تر رفت تا ساختمان خودش را کنار کشید . خورشید بود و ابرهای بنفش رنگ و ردپای مه آلود جتی درست وسط آسمان . بند رختی آن گوشه ی کادرش خودنمایی می کرد . درست در گوشه ی راست بعد از بشقاب های ماهواره زنگ زده ی قارچ مانند . چند قدم بزرگ عقب تر رفت و از بشقاب ها فاصله گرفت . نگاهش را از لباس زیر کهنه کند و به خورشید دوخت با آن ابرهای بنفش تیره . صحنه اش بدون نقص شده بود . حالا باید مداد را روی کاغذ کاهی فشار می داد و شاهکارش را خلق می کرد .

شاعر ، به گمانم اسمش سیاوش بود از جلوی پنجره ی طبقه ی پنجم گذشت . برنامه ی کودک از تلویزیون پخش می شد و کودکی با انگشتانی نارنجی پفک می خورد . طبقه ی چهارم خاموش بود . زن و شوهر کارمند هنوز برنگشته بودند . طبقه ی دوم پیرزن ارمنی فال قهوه می گرفت . طبقه ی اول را دید . حسرت خورد چرا تخت خوابش را صبح مرتب نکرده بود .

شاعر روی زمین ولو شده بود . کاغذ های کاهی قرمز رنگ بودند و نوک مداد شکسته بود.

/ 21 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

سلام از مدتها پیش کم و کان داستانهات رو می خوندم مدتی دوباره گمت کردم و حالا توی گوگل ریدرم گذاشتمت تا به محض آپ کردن با خبر بشم به هر حال بعضی از داستانهات بهتره مثل قبلی که بهتر و بود نسبت به این یکی موفق باشی [گل]

کافه برفی

خوشحالم همان قدر خوشحال که یک آدم الکی خوش . یا آدمی که خبر خوشی داره اما کسی رو نداره که بهش خبر بده . وقتی حواست نیست زیباترینی وقتی حواست هست فقط زیبایی حالا حواست هست ؟

شادی تبعیدی

حالا بازم مطمین نیستی که اسمش چی بود ؟‌بیجاره رو کشتی که .. [نیشخند]

ساناز

[گل]

یکی از میان قدیسین

چه مینیمال های قشنگی می نویسی ولی اون روز دیگر یه خورده رو اعصابم رفت یعنی چی آدم توی خواب هم می تونه مادرش رو...

سینا

حالا مطمئنی اسمش سیاوش بود؟

حامد پاپتی

کادر های دید سیاوش(بنظر گفتی اسمش سیاوش بود!) را دوست داشتم.