امامزاده ی خواب آلود

می دانی

آنجایی که من ایستاده بودم روزی

پلکانی بود سوی خوشبختی

برف هم اگر می آمد

سفید می آمد

باران هم اگر می آمد

نرم می آمد

دغدغه ای نبود

جز سگ میان چشمانی  که شاید روزی نصیب می شد

دغدغه ای نبود

جز خواب آلودگی امامزاده ای که شاید روزی تمام می شد.

 

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من و من

بابا خدا بده برکت سه تا پست تو یه روز! سه تاشون قشنگ بود ولی شرافت از همه بشتر دوست داشتم.

الهام

پشت پنجره ی اتاق من برف می آید اولین برف پاییزی و این شعر هم زیبایی برف و ذوق مرگی من و دو چندان کرد و چقدر زیبا آخرش را تمام کرده بودی لذت بردم

حسن

بالاخره یه پست کم خط. طوری که من بتونم بخونم.

سینا

با نظر حسین خیلی موافقم (بالاخره یه پست کم خط. طوری که من بتونم بخونم) خوب بود مثله همیشه

هویج بستنی

جالب بود هر سه تاشون ! ولی من ماهی و نذر رو بیشتر دوست دارم ! تا حالا به خندیدن و نخندیدن ماهی ها فکر نکرده بودم !

آرتو

من در همان ابتدای راه برای تداوم زندگی نذری بودم و بس . ................... ...............خوشحالم از یافتن صفحه تو ...........باز هم می آیم ..................حتی اگر خواب باشی ...........بیدارت می خوابم.