آلیس (12-11)

 

این روزها خداحافظی کردن هم عین حرف زدن ، فکر کردن و خیال پردازی بی دغدغه خیلی سخت شده است. انگار زمان کش می آید و من در هر ثانیه ، هر دقیقه از همه چیز پشیمان می شوم . به  وطنم فکر می کنم که روزی باید شکوهش جاودانه بماند ، به مردم وطنم فکر می کنم که هستند و زندگی می کنند و نمی پرسند چرا و اگر هم می پرسند در پستو سئوالی کوتاه با آهی کوتاه تر و سکوت. به چیزهای بزرگ فکر می کنم ، به اینکه کاشکی آنها می رفتند و ما ایرانیان می ماندیم و زندگی می کردیم . می دانم دارم شعار می دهم اما دلم گرفته است. حتی دلم برای سگ دو زدنهای محل کارم تنگ می شود . کوله بارم را که امروز جمع کردم دیدم از کل این هفت سال کار ، یک لیوان دارم و یک پیش دستی  ، یک عدد قاشق و یک عدد چنگال و تعداد بیشماری دوستان خوب که همگی نگرانند و آرزومند و من همچون آلیسی می مانم در سال 2010 که در ناکجا آباد پا خواهم گذاشت. راستش می ترسم، خیلی می ترسم. ای کاش ما را مجبور نمی کردند. 

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
هوتن

یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب ...

.........

من خیلی زودتر از شما شروع به شمارش معکوس کردم . نمی دونم چرا ولی به هر ترفندی خواستم از این پیله بیرونت بیارم . سخنه خیلی. هر کاری هم کردم نشد هیچ چیز جز یک مشت فحش انگشتی ننصیبم نشد . بودنت برام مهم بود اونقدری که برای اولین بار از کسی به خاطر کارهام بد بیرا شنیدم. ولی مانعت نمی شم . حق داری باید بری . شاید من هم رفتم . همه رفتند . ولی تو رو خدا بدون برا چی می خوای بری بعد برو . نه اینکه بری و بعد بگی برا چی اومدم. خیلی اذیتت کردم . می رم سراغ یکی دیگه که می خواد بره شاید اونو تونستم قانع کنم که نره . تا چندی دیگر دمی بر بال باد می آسایم و آنگاه زنی دیگر باز مرا خواهد زایید. موفق باشی دوست من . سفر خوش . ایرانی برو ایرانی بمان تمام نوشته هایت را تا الان از اول تا آخر باز خواندم . حیف......................................

دختر نارنج و ترنج

سلام شوکای عزیزم.. خوبی؟ انگار همه مون وقتی پای رفتن می رسه دلمون می خواد اونا برن و ما بمونیم... گاهی فکر می کنم چقدر هر دوش غیر ممکن به نظر می رسه!!!