مرگ

از مرگ که می گفتیم می خندید و می گفت اول شما . همه با هم می خندیدیم . از مرگ که می گفتیم یادمان می رفت که همین نزدیکی  ، همین کنج دیوار ، جایی کز کرده است و منتظر تا تمامی خنده هایمان تمام شود. از مرگ که می گفتیم ، ته دلمان ، در پستوی ذهنمان ، چیزی یخ می زد . 

/ 3 نظر / 9 بازدید
Drago

دیگه زسما هیچ چیز امیدوار کننده ای نمینویسی.[ناراحت]

اسمان

من باید خببر مرگ یه عزیز رو به یه عزیزتر بدم......چند روز گذشته و من هنوز هیچی نگفتم........