برای اوستا

نازلی سخن بگو

این روزها دلم گرفته است

نه غرب وحشی دیگر زیباست

و نه شرق ناآرام دیگر مأمن

نازلی ، نازلی 

دستانم دیگر از آن من نیستند

و زبانم کلمه ای نمی خواند، شعری نمی سراید

و حنجره ام 

سالهاست گل گرفته است طنین کودکی را

نازلی دلم گرفته است

همان جا بمان

برایم قصه بگو

شب ها دیگر خوابم نمی برد. 

/ 2 نظر / 25 بازدید
فافا

شوکا جان خیلی وقت بود نوشته‌هات رو نخونده بودم... این نوشته‌های ا.س.ت.ک.ه.ل.میت رو دوست دارم....سلامت باشی و موفق

محک

سلام بالاخره شد بعد از مدتها شما رو توی لینک فرند بذارم و از گودر دنبالتون کنم ...نوشته قشنگی بود شوکا عزیز ولی دستی زیاد در شعر ندارم نمیتونم الکی بگگم خوب بودو چی به چی بود شیاد بعدا تونستم شرمنده نا کوک هستم و بای همین