دلم ...

دلم گرفته است

از اتفاقی که بودنش دست من نبود ،

از ادعایی که چه ساده پوچ می نمود.

 

پی نوشت :

در راستای توضیح در مورد داستان وحشتناک : همیشه فکر می کردم که اگر بهم بگویند چی بنویسم گند خواهم زد ، حکایت پست قبل است . وقتی مقرر می شود برای جلسه ی بعد هر کسی یک داستان ترسناک بنویسد و بیاورد و من یک هفته توی سر خودم بزنم که دختر نونت کم بود آبت کم بود این غلطا دیگه چی بود و همه ی ملت را بسیج کنم از نزدیکان تا دوران و از دوران تا نزدیکان ، خب نتیجه اش همین می شود دیگه !

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موسیو گلابی

والله فکر کردم اهل بازی وبلاگی نیستی وگرنه صد در صد شما هم دعوت بودید شوکا جان! حالا هم اگر پایه اید بفرمایید! این شما و این بازی و من هم تسلیم!

ماری

فدای شما رفیق چرا دلت گرفته ها؟؟؟[ماچ]

دختر نارنج و ترنج

خیلی چیزا اتفاق افتادنش دست ما نیست، اما دل گرفتنش مال ماست... جالبه این زندگی. شاد باشی شوکای عزیزم.. انشالله!

من و من

شوکا جون راستش هر چی اومدم پست قبلی رو بخونم دبدم خیلی طولانیه ! یکی خلاصشو برام تعریف کنه!

پویا

وسط این دل بی ادعا دیگه این پی نوشت چی بود؟

الهام

این روز ها انگار تمام اتفاق ها دست آدم نیست...

قلم فرانسه

درک می کنم! کارهای فرمایشی را نمی توانم انجام بدهم. . . باید خود انگیخته باشد. . .اما همانطور که گفتم پاراگراف آخر ترسناکتر بود!

محمدرضا قاسمی

هر چند که آخر داستان قابل حدس بود و لو رفت اما کار بدی نبود