سلاخی

دیگر خواب بر چشمان من نمی آید

و من شب را میان دقایق سرگردان تنها سلاخی می کنم

روز

خودم را به پای میزی می کشم که هیچ چیز نیست ، هیچ چیز نیست

و من روز را میان کاغذهای سرگردان تنها سلاخی می کنم

و آخرین وقت ها

همان موقع که بوی مرگ را می توان شنفت

من در میان خاطرات سرگردان تنها خودم را سلاخی می کنم .

/ 8 نظر / 2 بازدید
کتایون

چه جاودانه اند این روزها و شب ها ...

بنفشه خاتون

به قول مادر آقای شوهر : " وا ...نصیب نشه الهی "

عمو هومن

مخلصم ... ظاهرا همه در حال سلاخی هستیم ... هر کسی به یک شکل

دیگری

سلام. هنوز هم از این اتفاق لعنتی می لرزم. خوبید؟