من درهم

اولش سخت بود . یعنی اینکه عادت کنی که دیگر روی پاهایت راه نروی را می گویم . خب سخت بود . فکر کنید آدم چندین و چند سال هر روز بدون تفکر روی پاهایش راه برود و یک روز از خواب بیدار شود و احساس کند چقدر احمقانه است اگر روی پاهایش راه برود و بعد بخواهد روی دستهایش راه برود عین شعبده بازها ، یا بند بازها ، یا دلقک ها نمی دانم ، راستش من تا به حال سیرک نرفته ام و تمام تجاربم از تلویزیون است  . بگذریم در چنین شرایطی آدم مجبور می شود جای نقش های دست و پاهایش را کاملا عوض کند و برای هر یک تک تک و سر حوصله توضیح دهد که دنیا عوض شده است و همگان دارند به سمت مفاهیم محض می روند و جهان یا به سمت انبساط یا به سمت انقباض می رود و آن گوشه ی دنیا شتاب دهنده ی سورن را آزمایش می کنند ، آپولو به فضا می فرستند و دیگر زمین مثل همیشه نمی چرخد و هرازگاهی می ایستد و نفس تازه می کند و خدا دگمه ی اتوماتیک دنیا را زده است با عزرائیل و اسرافیل برای تعطیلات به هاوایی رفته اند و دست بر قضا صور اسرافیل در قسمت بار توی چمدانش خرد شده است و حالا نوبت این رسیده است که با تمام این تغییرات هماهنگ شویم  و از این به بعد وظایف شما اینگونه تغییر خواهد کرد . می دانید همیشه در مقابل تغییر مخالفت ها و سرباز زدن هایی وجود دارد که به اعتقاد من آدم اصلا نباید به تخمش حساب کند . این بندگان خدا را یک روز جمع کردم و شروع به نطقی جامع نمودم تا قانعشان کنم که از این به بعد اینگونه باید زیست . دست راستم که خیلی مغرور است و همیشه فکر می کند که همه ی کارها به مدد توانایی های او حل و فصل می شوند با شگفتی باور نکردنی و با دهانی باز به قاعده ی قطر یک نعلبکی و چشمانی نمناک به من نگاه می کرد و دست آخر با افسوس تمام گفت تو می خواهی از دست ما خلاص شوی . راستش خیلی برایم مهم نبود . دست راست من خیلی مغرور است و همیشه به دست چپم سرکوفت می زند . از شما چه پنهان یک جورایی هم حال کردم که توانستم حالش را بگیرم . دست چپم اول خوب گوش کرد بعد به حرفهای دست راست هم با آرامش گوش کرد و دست آخر گفت خب من که تا به حال کار مفیدی انجام نمی دادم . همیشه عاشق این تواضعش بودم و هستم ! و ادامه داد من حتی یک ریمل هم نمی توانم بزنم آن موقع ها هم که اون اشاره می کند به دست راست پیانو می زد من همیشه عقب می ماندم و همه چیز خراب می شد و همیشه مقصر من بودم  راستش برای من زیاد فرقی نمی کند شاید این بار بتوانم مفید تر باشم . جلو می روم و کفش را می بوسم . نگاهی به پاها می اندازم که سرجایشان ساکت نشسته اند . این دو تا دوقلو هستند و همیشه با هم یا ساکت می شوند و یا حرف می زنند .  می پرسم خب نظر شما چیست ؟ بهم نگاهی می اندازند و به آرامی می گویند که با کمال میل وظایفشان را تحویل می دهند . بعد پای چپم به دست چپم رو می کند و می گوید امیدوارم اتفاقی که سر سهل انگاری و ماجراجویی این اشاره می کند به من سر زانوی من افتاد سر تو نیفتد . دست چپ متواضعانه تشکر می کند و من ختم جلسه را اعلام می کنم . چند روزی هست که به شیوه ی جدید زندگی می کنم . هر شب صدای گریه ی دست راستم را می شنوم . دیشب از تاول های کفش می نالید . می گفت زشت شده است ناخن هایش شکسته اند همش توی گند و کثافت غوطه ور است . از دست چپ صدایی بلند نمی شود فقط لبخندی از سر رضایت می زند انگار که راضی است ! پاها هم که آن بالا دنیا را به گونه ی دیگری می بینند .

/ 10 نظر / 3 بازدید
محمدرضا قاسمی

سلام شوکا جان به قول خودت خیلی بده که کامنت اول بی ربط باشه اما یه زحمت دارم من نمی تونم وبلاگ خودم رو باز کنم. لطف کن و امتحان کن ببین شما می تونی وب منو باز کنی؟ من همین جا منتظر جوابت هستم

شوکا

براي آرگوس سلام من توانستم ولي ويروس داره .

مهتاب

تواضع دست چپ از زرنگی اش باید باشه... باید هم صداش در نیاد... حلقه ی ازدواج مال اونه... بیچاره دست راست...

سیدو

من اینو قبل ترا نخونده بودم ؟

شاباجی خانوم

وظیفه دست چپ را همه امت اسلامی میشناسند. شما نمیشناسی؟ [نیشخند] باز طولانی بودها. الان صدای کاربن درمیاد

هاD

غرور دست راست با ناله و گلایه کردنش منافات داره . این طور نیست ؟ به نظر من بهتره که وقتی همه چیز سر جای خودشه و همه چیز داره عوض میشه ، بهتره به جای تعویض وظایف ، هر چیز در جای خودش که هست تقویت بشه . این جمله‌ی آخر رو نمی دونم ، پارادوکسه ؟ یا از اون لحاظه؟

بنفشه خاتون

چون به سیدو گفتی صداشو در نیار پس منهم هیچی نمی گم.آآآآی هواااااااااااااااااااار