آشنایی

مرد از زیر چشم نگاهی به زن کناردستش می اندازد . زن متوجه نگاه می شود و رویش را به سمت پنجره بر می گرداند و درختهای دونده را نگاه می کند . مرد با خودش فکر می کند حتما خودش است . شاید نشناخته است. یعنی باید آشنایی بدهد؟ حداقل ده سال از آن روزها گذشته است . زن در ترافیک به دخترکی که کاپشن صورتی رنگی پوشیده است لبخند می زند . دست چپش را طوری روی پایش قرار می دهد تا مرد حلقه ی دستش را ببیند . زن با خودش فکر می کند دقیقا یازده سال و سه ماه از آن روز گذشته است . همیشه دلش می خواست اگر دوباره دیدتش ازش بپرسد چرا ولی حالا که کناردستش نشسته است حتی نمی تواند به چشمانش نگاه کند . با خودش فکر می کند اگر سلام کند حتما جواب سلامش را می دهد . مرد با خودش فکر می کند چرا او سلام کند؟ حتما زن هم او را شناخته است . با خودش می گوید بگذار اول او سلام کند آن وقت تو جواب سلامش را می دهی .

زن سر ظفر پیاده شد . نیم نگاهی به مرد انداخت . مرد در شش و هشت پیاده شدن بود. سمند زرد رنگ حرکت کرد. زن در کنار خیابان با نگاه ماشین را تعقیب کرد . مرد خودش را با موبایلش سرگرم کرد. می دانست باز هم ترسیده است .

/ 10 نظر / 5 بازدید
fafa

امان از این چرتکه‌هایی که می‌اندازیم...[ناراحت]

Drago

همينه ديگه,نميتونيم مثل دوتا آدم معمولي كه از هم جدا شدن با هم برخورد كنيم. فرهنگ مزخرفيه.

بهار

اتفاقات تکرار شدنی برای همه و همیشه . کوتاه و بی بازگشت [گل]

شادی تبعیدی

من این داستانو عاشقم .. تاخالا بهش خیلی اندیشیده بودم .. خوندنش به قلم تو خیلی لذت بهم داد .. مرسی شوکا.. از اون موضوعات عظیم زندگانی بود .. [بازنده]

دختر نارنج و ترنج

واااییی... خیلی زیبا بود! خیلی... این یه پاسخی بود به یه سوال قدیمی توی ذهن من... مرسی...